تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
شما . مهاجران گفتند ، آنچه از ماست اختيارش به دست رسول خداست . انصار همچنين گفتند . اقرع بن حابس گفت : ولى من و بنى تميم چنان نخواهيم كرد . عيينة بن حصن گفت : من و فزاره هم چنان نخواهيم كرد . عباس بن مرداس سلمى گفت : من و بنى سليم هم نمىدهيم . بنى سليم گفتند ، آنچه از ماست براى رسول خدا خواهد بود ، و عباس بن مرداس به آنها گفت : مرا خوار كرديد . در اين هنگام رسول خدا ( ص ) برخاست و براى مردم خطبه‌يى ايراد كرد و ضمن آن فرمود : اين قوم مسلمان آمده‌اند ، من هم روز شمارى مىكردم كه بيايند ، اكنون هم آنها را مختار ساخته‌ام كه زنان و فرزندان يا اموال خود را انتخاب كنند و آنها از زنان و فرزندان خود نمىگذرند . بنابر اين هر كس از آنها كسى را دارد ، در صورتى كه مايل باشد رهايشان كند ، هر كس هم ميل نداشته باشد و حق خود را بخواهد در قبال هر اسير شش شتر پرداخت مىشود ، البته از اولين غنائمى كه خداوند نصيب فرمايد . گفتند ، اى رسول خدا راضى و تسليم هستيم . فرمود : به كارگزاران خود بگوييد تا اسيران را به ما بسپرند و نظر خود را هم بگوييد تا بدانيم . زيد بن ثابت ميان انصار حركت كرد و از ايشان مىپرسيد : آيا راضى و تسليم نظر پيامبر هستيد يا نه ؟ و آنها بدون استثناء موافقت خود را اعلام داشتند . عمر بن خطاب هم كسى پيش مهاجران فرستاد و نظر آنها را خواست ، ايشان هم بدون استثناء موافقت كردند . ابو رهم غفارى هم ميان قبائل عرب رفت . بعد هم كارگزاران و امنايى كه رسول خدا ( ص ) آنها را اعزام فرموده بود آمدند و همگى يك صدا و متفق رضايت و تسليم خود را نسبت به فرمان رسول خدا اعلان كردند و گفتند ، اسيرانى را كه در دست دارند آزاد و تسليم خواهند كرد . زنى كه پيش عبد الرحمن بن عوف بود مختار شد كه اگر بخواهد نزد عبد الرحمن بماند يا پيش قوم خود برگردد ، و او قوم خود را برگزيد و او را تسليم كردند . زنانى هم كه پيش على ( ع ) و عثمان و طلحه و صفوان بن اميه و ابن عمر بودند به قبيلهء خود برگردانده شدند . زنى كه پيش سعد بن ابى وقّاص بود زندگى با سعد را انتخاب كرد و از سعد صاحب پسرى شد . عيينة بن حصن كه در انتخاب اسير آزادش گذاشته بودند ، نگاه كرد و پير زنى را انتخاب كرد و گفت : اين مادر قبيله است و براى آزادى او فديهء بيشترى پرداخت خواهند كرد ، و شايد در قبيله داراى نسب محترمى باشد . پسر آن زن پيش عيينه آمد و گفت : آيا موافقى صد شتر بگيرى و آزادش كنى ؟ گفت : نه . پسر برگشت و ساعتى عيينه را به حال خود گذاشت . پير زن به پسر خود گفت : چه احتياج به خرج كردن صد شتر است ؟ رهايش كن ، به زودى مرا بدون دريافت فديه‌يى آزاد خواهد كرد . همين كه عيينه اين مطلب را شنيد گفت : خدعه‌يى مانند امروز نديده‌ام ! گويا حساب من در مورد اين اسير درست نيست و مغرور و فريفته شده‌ام ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 724 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)