تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠
مانند همان روز كه از ذى خشب بيرون رفته بود زره بر تن داشت و پرچم را پيشاپيش او بريده حمل مىكرد تا به مسجد رسيد . اسامه وارد مسجد شد و دو ركعت نماز گزارد و همراه پرچم به خانهء خود برگشت . اسامه از جرف روز اول ماه ربيع الآخر سال يازدهم بيرون رفت و جمعا سى و پنج روز غايب بود ، بيست روز در رفتن و پانزده روز در برگشت . محمد بن حسن بن اسامة بن زيد ، از افراد خانوادهء خود نقل كرد كه : هنگام مرگ پيامبر ( ص ) اسامه نوزده ساله بوده است و رسول خدا ( ص ) در پانزده سالگى او زنى از قبيلهء طى را به همسرى او در آورد كه او را طلاق داد و پيامبر ( ص ) زنى ديگر را به همسرى او در آورد ، و او به روزگار رسول خدا براى اسامه فرزندى آورد . رسول خدا ( ص ) به هنگام زفاف اسامه ميهمانى داد و پذيرايى فرمود . ابو الحر ، عبد الرحمن بن حرّ واقفى از فرزندان سائب ، از يزيد بن حصيفه نقل كرد كه : خداوند پسرى به اسامة بن زيد داد و او آن بچه را در خانهء امّ سلمه به حضور پيامبر ( ص ) آورد . پسرك سياه بود و ام سلمه گفت : اى رسول خدا اگر اين بچه دختر بود ، در خانه مىماند [ خرج نمىشد ، بيخ ريش صاحبش مىماند ] . پيامبر ( ص ) فرمود : چنين نيست در آن صورت هم به هزينهء مسلمانان دو دستبند نقره و دو گوشوار برايش ساخته مىشد و مانند طلا آب مىشد [ فورى خريدار پيدا مىكرد ] . محمد بن حوط ، از صفوان بن سليم ، از عطاء بن يسار نقل كرد كه : هنگامى كه اسامة بن زيد پسر بچه‌يى بود و تازه به مدينه آمده بود دچار آبله گرديده و آب بينى او بر روى لبهايش مىريخت و عايشه از او نفرت داشت . پيامبر ( ص ) آمد و شروع به شستن صورت او كرد و او را بوسيد . عايشه گفت : به خدا سوگند از اين پس او را از خود دور نمىكنم و نمىرانم . محمد بن حسن ، از حسين بن ابو حسين مازنى ، از ابن قسيط از محمد بن زيد نقل كرد كه : اسامه به زمين خورد و چهره‌اش شكافت . رسول خدا ( ص ) با زبان خود خون را از چهره‌اش پاك فرمود و آب دهان خود را به محل زخم ماليد . از ابن جريح ، و سفيان بن عيينه از عمرو بن دينار از يحيى بن جعده نقل مىكنند كه : فاطمه ( ع ) از چهرهء اسامه چيزى را پاك مىكرد و مثل اينكه او را ناراحت ساخته بود . پيامبر ( ص ) اسامه را به سوى خود كشيد و نسبت به فاطمه ( ع ) پرخاش كرد و فاطمه فرمود هرگز اسامه را اذيت نخواهم كرد . معمر ، از زهرى ، از عروه ، از عايشه نقل كرد كه : مجزّر مدلجى به زيد و اسامة بن زيد كه زير قطيفه‌يى خوابيده بودند و قطيفه را به سرهايشان كشيده و پاهايشان بيرون بود نگاه كرد و