تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦
و زنان رسول خدا برگرد آن حضرت بودند - اسامه با چشم گريان سر خود را خم كرد و رسول خدا را بوسيد . پيامبر ( ص ) قادر به صحبت نبودند و دست خود را به سوى آسمان بلند فرمود و به اسامه اشاره كرد . اسامه گويد : دانستم كه براى من دعا مىكند و به لشكرگاه برگشتم . صبح دوشنبه اسامه از لشكرگاه دوباره به حضور پيامبر آمد و حال آن حضرت بهتر و راحت‌تر بود و زنهاى پيامبر به شادى بهبود نسبى آن حضرت موهاى خود را شانه كردند . چون اسامه پيش پيامبر ( ص ) آمد ، فرمود : همين امروز صبح در پناه بركت و لطف خدا حركت كن ! و اسامه با رسول خدا وداع كرد . در اين هنگام ابو بكر به حضور پيامبر آمد و گفت : امروز به حمد الله حال شما بهتر است ، امروز هم كه نوبت دختر خارجه است ، به من اجازه بدهيد كه بروم ! پيامبر اجازه فرمود و او به سنح [ 1 ] رفت . اسامه هم سوار شد و به لشكرگاه رفت و اصحابش به مردم اعلان كردند كه هر چه زودتر به اردوگاه بيايند . چون اسامه به لشكرگاه خود رسيد فرمان حركت صادر كرد و در اين موقع چند ساعتى از روز گذشته بود . در همان حال كه اسامه مىخواست از جرف حركت كند فرستادهء ام ايمن - كه مادر او بود - پيشش آمد و خبر آورد كه رسول خدا ( ص ) در حال مرگ است . اسامه همراه عمر و ابو عبيدهء جراح به مدينه برگشت و هنگامى به در خانهء رسول خدا رسيدند كه آن حضرت در حال مرگ بود . هنگام ظهر روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول رسول خدا رحلت فرمود . مسلمانانى كه در جرف اردو زده بودند به مدينه آمدند و بريدة بن حصيب لواى اسامه را همچنان بسته به مدينه آورد و آن را كنار خانهء رسول خدا ( ص ) قرار داد . چون با ابو بكر بيعت شد به بريده دستور داد تا پرچم را به خانهء اسامه ببرد و آن را نگشايد تا آنكه اسامه به جنگ برود . بريده گويد : پرچم را برداشتم و به خانهء اسامه بردم و آن را در همان حال كه به چوب پرچم بسته بود همراه اسامه به شام و پس از بازگشت از شام هم به خانهء اسامه برگرداندم و آن پرچم تا به هنگام مرگ اسامه در خانهء او بود . چون خبر رحلت رسول خدا به اعراب رسيد و گروهى از اسلام مرتد شدند ، ابو بكر به اسامه گفت : تو به همان مأموريت كه رسول خدا مأمورت فرموده بود برو ! مردم شروع به بيرون رفتن كردند و در همان جايگاه اول اردو زدند ، بريده هم پرچم را بيرون آورد و به محل اردو برد . اين مسأله بر گروهى از مهاجران نخستين سخت آمد و عمر و عثمان و سعد بن ابى وقّاص
هامش
[ 1 ] سنح ، جايى در منطقهء بالايى مدينه است ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 325 ) .