تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
بيرون آمد و آن را به بريدة بن حصيب اسلمى سپرد و او هم پرچم را به خانهء اسامه برد . پيامبر ( ص ) به اسامه دستور فرمود تا در جرف اردو بزند و او در محل حوض سليمان امروز اردو زد . هر كس كارهايش را تمام كرده بود به اردوگاه او رفت و كسانى هم كه كارهايشان تمام نبود در صدد اتمام آن بودند . هيچيك از مهاجران نخستين باقى نماند مگر اينكه آمادهء اين جنگ شد مانند عمر بن خطاب ، ابو عبيدة بن جراح ، سعد بن ابى وقّاص و ابو الاعور سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل همراه گروهى ديگر از مهاجران و انصار همچون قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم بن حريش . بعضى از مهاجران و از همه شديدتر عيّاش بن ابى ربيعه اعتراض كردند كه چگونه اين نوجوان به فرماندهى اين لشكر منصوب شده است آن هم بر مهاجران نخستين ؟ گفتگو در اين مورد زياد شد و عمر بن خطاب قسمتى از اين مطالب را شنيد و پاسخ كسى را كه گفته بود داد و سپس به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفتار كسانى را كه چنين گفته بودند به پيامبر خبر داد . رسول خدا سخت خشمگين شد و بيرون آمد در حالى كه دستارى بر سر بسته و قطيفه‌يى پوشيده بود و به منبر رفت و خداى را حمد و ستايش كرد آنگاه فرمود : اى مردم اين گفتار چيست كه از بعضى به من رسيده كه دربارهء فرماندهى اسامة بن زيد گفته‌ايد ؟ به خدا قسم تازگى ندارد اگر در مورد فرماندهى اسامه به من اعتراض مىكنيد كه قبلا هم در مورد فرماندهى پدرش به من اعتراض كرديد ، حال آنكه به خدا قسم او شايسته فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شايستهء اين كارست . او از محبوب ترين مردم در نظرم بود و پسرش هم همچنان است و آن هر دو شايسته و سزاوار براى هر خيرى هستند ، بنابر اين همگى خير خواه او باشيد كه او از برگزيدگان شماست ! آنگاه از منبر فرود آمد و به خانهء خود رفت و اين روز شنبه دهم ربيع الاوّل بود . مسلمانانى كه با اسامه بيرون رفته بودند براى وداع با رسول خدا آمدند و عمر بن خطاب هم ميان آنها بود . رسول خدا امر فرمود : زود اسامه را راه بيندازيد ! در اين موقع امّ ايمن وارد شد [ 1 ] و گفت : اى رسول خدا اگر مصلحت بدانيد اجازه فرماييد كه اسامه بماند تا شما بهبودى يا بى كه اگر در اين حال بيرون برود از خود بى خود و نگران است . پيامبر ( ص ) باز هم فرمود : اسامه را رو به راه كنيد و راهش بيندازيد ! مردم به محل اردوگاه رفتند و شب يكشنبه را آنجا خوابيدند . روز يكشنبه اسامه براى ملاقات رسول خدا آمد و آن حضرت حالش سخت سنگين بود و همان روزى بود كه بدون توجه رسول خدا بر لبهاى او دارو ماليده بودند و عباس
هامش
[ 1 ] سهيلى در روض الانف ، ج 2 ، ص 352 مىگويد : ام ايمن مادر اسامه است .