ذكر مشركانى كه كشته شدند
عمرو بن عبد بن ابى قيس بن عبد ودّ ، كه او را على بن ابى طالب ( ع ) كشت ، و نوفل بن عبد الله بن مغيرهء مخزومى كه او را زبير بن عوّام كشت ، و هم گفتهاند كه او را على ( ع ) كشته است . از بنى عبد الدار : عثمان بن منبّه بن عبيد بن سبّاق ، كه در روز خندق تير خورد و در مكه از آن زخم مرد ، مجموعاً سه نفر .
ذكر اشعارى كه در خندق گفته شده است ضرار بن خطاب گفته است : چنين بوده است . . .
[ در اينجا نقطه چين است و مطلب ديگرى نقل نشده است . - م . ]
جنگ بنى قريظه
پيامبر ( ص ) روز چهارشنبه هفت روز باقى مانده از ذى قعده ، به سوى بنى قريظه حركت فرمود و پانزده روز ايشان را محاصره كرد ، و روز پنجشنبه هفتم ذى حجه سال پنجم هجرت ، بازگشت ، و ابن امّ مكتوم را در مدينه جانشين فرمود .
گويند : چون مشركان از جنگ خندق باز گشتند ، بنى قريظه به شدت ترسيدند و گفتند :
محمد به سراغ ما خواهد آمد ! و پيامبر ( ص ) دستور جنگ با آنها نداده بود تا آنكه جبرئيل ( ع ) به حضورش رسيد .
هنگامى كه مسلمانان در حصار خندق بودند ، زن نبّاش بن قيس خوابى ديد ، و مىگفت :
چنين ديدم كه گويى خندق خالى است ، و مردم به سوى ما آمدند ، و ما در حصارهاى خود همچون گوسپند كشته شديم . او اين خواب را براى شوهرش نقل كرد ، و او اين موضوع را براى زبير بن باطا گفت . زبير گفت : او را چه مىشود ، خدا خواب را از چشمش ببرد ، قريش رفتهاند و محمد ما را محاصره مىكند ! سوگند به تورات ، بالاتر از محاصره كه چيزى نخواهد بود ! گويند : چون پيامبر ( ص ) از جنگ خندق برگشتند ، به خانهء عايشه رفته و سر و تن خود را شستند و نماز ظهر را گزارده و عوددان خواستند تا بوى خوش به كار برند . در اين هنگام جبرئيل در حالى كه سوار بر استرى بود كه زين چرمى و قطيفهاى بر آن بود ، و دندانهايش خاك آلود بود بر پيغمبر وارد شد . جبرئيل در جايى كه جنازهها را مىگذارند ايستاد ، و بانگ برداشت كه بهانهات براى ترك جنگ چيست ؟
گويد : پيامبر ( ص ) هراسان بيرون آمد . جبرئيل گفت : چطور اسلحه را كنار گذاشتى ، و حال آنكه هنوز فرشتگان اسلحه را كنار نگذاشتهاند ؟ ما دشمن را تا منطقهء حمراء الاسد رانديم ،