تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠
اراضى شام است فرود آمدند . آنجا به مسلمانان خبر رسيد كه هرقل در مآب كه از سرزمين بلقاء است ، فرود آمده و افراد قبايل بهراء ، وائل ، بكر ، لخم ، و جذام كه در حدود صد هزار نفرند ، جمع شده‌اند و مردى از قبيلهء بلىّ به نام مالك فرماندهء ايشان است . مسلمانان همين كه از اين موضوع مطلع شدند ، دو شب توقف كردند تا كار خود را مورد بررسى قرار دهند و گفتند : بايد اين موضوع را براى رسول خدا بنويسيم و خبر دهيم كه ممكن است ما را برگرداند ، يا گروهى براى كمك به ما اعزام فرمايد . هنگامى كه مردم مشغول اين گفتگو بودند ، عبد الله بن رواحه آنها را تشجيع كرد و گفت : به خدا سوگند ما هرگز با دشمن به اتكاى عدهء زياد ، يا اسب و سلاح زياد جنگ نكرده‌ايم ، بلكه با اعتماد به اين دين كه خدا ما را با آن گرامى داشته است جنگ كرده‌ايم . اكنون هم آماده شويد و راه بيفتيد ، به خدا سوگند مىديدم كه در جنگ بدر همراه ما بيش از دو اسب نبود ، و روز احد فقط يك اسب داشتيم . به هر حال جنگ ما خالى از يكى از دو خوبى نيست ، يا بر دشمن پيروز مىشويم و اين همان چيزى است كه خدا و پيامبرمان وعده كرده‌اند و وعدهء ايشان خلاف نخواهد داشت ، و يا به شهادت مىرسيم و به برادران خود ملحق مىشويم و در بهشت مصاحب ايشان خواهيم شد . مردم از گفتار مردى مثل ابن رواحه نيرو گرفتند و قوى شدند . ربيعة بن عثمان ، از قول مقبرى ، از ابو هريره برايم نقل كرد كه گفت : من در جنگ مؤته شركت كردم و چون متوجه كثرت دشمن و اسلحه و ساز و برگ و مركوبها و ديبا و حرير و طلاى ايشان شدم برق از چشمم پريد . ثابت بن ارقم به من گفت : اى ابو هريره تو را چه مىشود ؟ مثل اينكه دشمن را خيلى زياد مىبينى ؟ گفتم : آرى . گفت : اگر در جنگ بدر ما را ديده بودى متوجه مىشدى كه ما به واسطهء كثرت و زيادى ، يارى نمىشويم . بكير بن مسمار ، از ابن كعب قرظىّ ، و ابن ابى سبره از عمارة بن غزيه مطلب زير را برايم نقل كردند ، و يكى از ايشان توضيح بيشترى داد . گفتند ، چون كفار و مسلمانان با يك ديگر برخورد كردند ، اميران و فرماندهان مسلمان پياده جنگ مىكردند . نخست زيد بن حارثه پرچم را گرفت و مردم همراه او جنگ كردند و مسلمانان در صفوف خود بودند و زيد بن حارثه كشته شد . ابن كعب قرظىّ مىگفت : يك نفر كه در اين جنگ حضور داشته مىگفته است كه زيد با ضربه نيزه كشته شد . سپس پرچم را جعفر گرفت و از اسب خود به زير آمد و آن را پى كرده و شروع به جنگ كرد تا كشته شد . عبد الله بن محمد ، از قول پدرش نقل مىكرد كه مردى از روميان چنان ضربتى به جعفر زد كه او را دو نيمه كرد ، نيمى از بدن جعفر بر روى درخت تاكى افتاد و در همان نيمه سى يا سى و