بر فراز تپهاى رساندم كه مشرف بر ايشان بود ، و خود را به بلندترين نقطه آن رساندم و دراز كشيدم . به خدا سوگند گويى هم اكنون است كه مىبينم مردى از خيمهء خود بيرون آمد و به زنش گفت : من روى اين تپه چيز سياهى مىبينم كه صبح امروز نبود ، نگاه كن ببين نكند سگها چيزى از ظرفها را با خود برده باشند . او نگاه كرد و گفت : چيزى از ما كم و كاست نشده است .
گفت : تير و كمان مرا بياور ! زن كمان او را با دو تير آورد . او تيرى انداخت كه به پهلوى من خورد ، آن را بيرون كشيدم و كنار گذاشتم و از جاى خود تكان نخوردم . بعد تير ديگر را هم انداخت كه آن هم به من خورد كه بيرونش آورده و به كنارى گذاشتم و همچنان از جاى خود حركت نكردم . مرد به همسرش گفت : اگر حيوانى بود حركت مىكرد ، و حال آنكه هر دو تير به او اصابت كرد . بعد به زنش گفت : اى بىپدر ، فردا صبح به سراغ دو چوبه تير برو و آنها را بياور كه سگها نجوند و نشكنند . بعد وارد خيمهء خود شد . شبانگاه دامهاى قبيله اعمّ از شتر و گوسپند و بز را آوردند و دوشيدند و آب دادند و آنها را كنار آب نگه داشتند . همين كه ايشان آرام گرفتند و خوابيدند بر ايشان غارت برديم . جنگجويان را كشتيم ، و زن و فرزند را اسير گرفتيم ، و شتران و بزها را پيش رانديم و آهنگ مدينه كرديم ، و چون به حارث بن مالك بن برصاء رسيديم ، او و دوست خود را هم همراه آورديم .
در اين هنگام ، داد و فرياد آن گروه به اطلاع ديگر خويشان آنها رسيده بود و گروه زيادى كه ما را ياراى جنگ با آنها نبود ، آمدند و ما را ديدند ، ولى ميان ما و ايشان مسيلى بود . آنها به طرف ما روى آوردند و خداوند متعال آن مسيل را مملو و انباشته از آب كرد ، و سوگند به خدا كه ما ابر و بارانى نديديم و آب آن قدر زياد بود كه هيچ كس نمىتوانست از آن عبور كند . من آنها را ديدم كه ايستاده بودند و ما را نگاه مىكردند و ما به دروازهء مشلّل [ 1 ] رسيديم و از دسترس ايشان بيرون رفتيم و آنها توانايى تعقيب ما را نداشتند . فراموش نمىكنم كه فرماندهء ما غالب بن - عبد الله اين رجز را مىخواند :
ابو القاسم نخواست كه من و شترم اقامت كنيم ، و اين سخن راستى است كه هرگز دروغ نيست ، ميان منطقهء پر علفى كه گياهان آن فراوان است ، و رنگ بالاى آن زرد است همچون رنگ طلا .
و سپس به مدينه رسيديم .
هامش
[ 1 ] مشلّل ، نام دروازه يا تنگهاى است كه مشرف بر قديد است . ( معجم ما استعجم ، ص 560 ) .