افلح بن حميد از قول پدر خود برايم روايت كرد كه : عايشه همواره از حسّان به نيكى ياد مىكرد . روزى شنيد كه عروة بن زبير ، حسّان را دشنام مىدهد ، به او اعتراض كرد و گفت :
پسركم به حسّان دشنام مده ! مگر او اين بيت را نسروده است :
همانا پدرم و پدرش و آبروى من همه در مقابل محمد ( ص ) فدا باد [ 1 ] سعيد بن ابى زيد انصارى برايم از عايشه نقل كرد كه گفته است : پيامبر ( ص ) فرمودهاند حسّان محك شناخت مؤمنان و منافقان است ، هيچ مؤمنى او را دشمن نمىدارد و هيچ منافقى او را دوست نمىدارد . حسّان در مدح عايشه اين ابيات را سروده است :
زنى پارسا و با وقار كه متهم نمىشود به گمان بدى و صبح مىكند در حالى كه غيبت كسى را نمىكند اگر آنچه كه از من دربارهء او نقل كردهاند گفتهام .
اميدوارم چنان فلج شوم كه انگشتانم حتى نتوانند تازيانهام را بلند كنند [ 2 ] اين ابيات را ابن ابى الزّناد و ابن جعفر براى من خواندند .
برايم از جابر بن عبد الله روايت كردهاند كه مىگفت : من در جنگ مريسيع رفيق و همراه عبد الله بن رواحه بودم ، ما نيمه شب به وادى عقيق رسيديم و ديديم كه مسلمانان براى استراحت فرود آمدهاند . پرسيديم : پيامبر ( ص ) كجايند ؟ گفتند : جلوتر از همه هستند و خوابيدهاند . عبد الله بن رواحه به من گفت : آيا موافقى كه معطل نشويم و برويم و به خانهء خود برسيم ؟ من گفتم : دوست ندارم بر خلاف مردم رفتار كنم ، هيچ كس را نمىبينم كه رفته باشد .
عبد الله بن رواحه گفت : پيامبر ( ص ) كه ما را از اين كار نهى نفرموده است . جابر گويد : من نرفتم ، و او با من خداحافظى كرد و راه افتاد . گويى هم اكنون او را مىبينم كه تنها مىرود و هيچ كس با او همراه نيست . او همان شب در محلهء بلحارث به خانهء خود رسيده بود ، ولى ناگاه متوجه شده بود كه درون خانهاش چراغى روشن است ، و سايهء شخص بلند قدى را با همسر خود ديده و پنداشته بود كه مردى است ، و بر دست و پاى خود مرده و از آمدن خود سخت پشيمان شده بود ، و مىگفت : شيطان همواره با فريب همراه است . به هر حال با شمشير آخته بىانديشه وارد خانه شده و تصميم داشته است كه هر دو نفر را بكشد . سپس اندكى فكر كرده
هامش
[ 1 ] بيتى از اولين قصيدهء ديوان است كه پيش از فتح مكه ، در مدح پيامبر ( ص ) سروده است . ديوان حسّان ، چاپ بيروت ، ص 8 . - م .
[ 2 ] براى اطلاع از بقيهء ابيات به ديوان حسّان ، چاپ بيروت ، ص 188 ، مراجعه شود . - م .