تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
عبد الرحمن بن عبد العزيز ، از قول عبد الله بن ابى بكر بن حزم ، براى ما روايت مىكرد كه از او در مورد شرط بندى قريش هنگام حركت رسول خدا به خيبر سؤال كردند و او گفته است كه حويطب بن عبد العزّى چنين مىگفت : چون از صلح حديبيه برگشتم يقين پيدا كردم كه محمد بر همه پيروز خواهد شد ، ولى تعصب شيطانى مانع اين بود كه از دين خودم دست بردارم . عبّاس بن مرداس سلمى هم پيش ما آمد و خبر آورد كه محمد به طرف حصارهاى خيبر حركت كرده است ، و خيبريان لشكرها را جمع كرده‌اند و محمد هرگز از آنها رهايى نخواهد يافت . عبّاس بن مرداس گفت : هر كس حاضر باشد من با او شرط مىبندم كه محمد شكست خواهد خورد . من گفتم : حاضرم با تو شرط ببندم . صفوان بن اميّه به عباس بن مرداس گفت : من با تو هم عقيده‌ام . نوفل بن معاويه هم به عباس گفت : با تو موافقم . تنى چند از قريش هم با من هم عقيده بودند ، در نتيجه ما به صد شتر پنج ساله شرط بستيم . من و يارانم مىگفتيم : محمد پيروز مىشود . و حال آنكه عباس بن مرداس و دار و دسته‌اش مىگفتند : غطفانىها پيروز مىشوند . در اين موقع صداى ما بر روى هم بلند شد و ابو سفيان بن حرب گفت : مىترسم دستهء عباس بن مرداس ببازند . صفوان خشمگين شد و گفت : تو را هم منفى بافى به خود مشغول داشته است ! ابو سفيان سكوت كرد و در اين هنگام خبر پيروزى رسول خدا ( ص ) رسيد و من ( حويطب بن عبد العزّى ) و كسانى كه با من هم عقيده بودند شرط را برديم . گويند ، قبيلهء ايمن به پيروزى خيبريان سوگند مىخوردند ، اهل مكه هم هنگامى كه رسول خدا ( ص ) آهنگ خيبر فرمود با يك ديگر پيمان مىبستند . گروهى مىگفتند : بنى اسد و بنى غفار و يهود خيبر پيروز مىشوند ، و اين بدان جهت بود كه يهوديان خيبر همپيمانهاى خود را گرد آورده و از آنها يارى خواسته بودند ، و محصول يك سال خرماى خيبر را براى آنها قرار داده بودند . اهالى مكه در اين مورد ميان خود شرط بنديهاى سنگين كرده بودند . حجّاج بن علاط سلمى كه از خانوادهء بهز بود ، به قصد غارت بيرون آمده بود . ولى چون به او خبر دادند كه رسول خدا ( ص ) آهنگ خيبر كرده‌اند مسلمان شد و به رسول خدا ( ص ) پيوست و با آن حضرت در جنگ خيبر شركت كرد . امّ شيبه دختر عمير بن هاشم و خواهر مصعب عبدى همسر حجّاج بود . حجّاج مردى بسيار ثروتمند بود و مال فراوانى داشت ، از جمله معادن طلايى كه در سرزمين بنى سليم بود در اختيار او بود . او به رسول خدا ( ص ) گفت : اجازه فرماييد پيش از آنكه زنم متوجه مسلمان شدن من بشود به مكه بروم و اموالى را كه پيش او دارم بگيرم ، چون اگر بفهمد كه مسلمان شده‌ام نمىتوانم چيزى از او بگيرم . پيامبر ( ص ) به او اجازه دادند . او گفت من مجبور خواهم بود مطالبى عليه شما بگويم . و پيامبر ( ص ) اجازه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 535 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)