تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
اسب دو سهم و براى صاحب آن يك سهم و براى هر فرد پياده هم يك سهم قرار دادند . تعداد شتران دو هزار و گوسپندان پنج هزار بود و زنان اسير نيز دويست نفر بودند . جويريه ، دختر حارث ، سهم ثابت بن قيس و پسر عمويش شد كه آنها با او قرار گذاشتند كه با پرداخت 9 وقيه طلا بتواند خود را آزاد كند . از قول عايشه برايم روايت كردند كه مىگفت : جويريه دخترى نمكين و شيرين بود و هر كس او را مىديد ، مجذوب او مىشد . ما در خدمت پيامبر ( ص ) كنار آبى نشسته بوديم كه جويريه آمد و از آن حضرت براى پرداخت فديه خود كمك خواست . عايشه مىگويد : به خدا ، همين كه او را ديدم ، از او خوشم نيامد . من آمدن او را به حضور پيامبر ( ص ) خوش نداشتم چون مىدانستم كه آن حضرت از او خوشش خواهد آمد . جويريه خطاب به پيامبر ( ص ) گفت : اى رسول خدا ، من زنى مسلمانم ، گواهى مىدهم كه پروردگارى جز خداى يكتا نيست و تو رسول خدايى . من جويريه دختر حارث بن ابى ضرارم ، كه سالار قوم خود بود ، و شما مىدانيد كه چه بر سر ما آمده است . من سهم ثابت بن قيس بن شماس و پسر عمويش شدم ، ثابت حق پسر عمويش را با پرداخت چند نخل در مدينه به خود منتقل كرد و با من براى آزاديم قرارى گذاشته است كه ياراى پرداخت آن را ندارم . البته ، او مرا مجبور نكرده است ولى من به شما اميد بسته‌ام كه در پرداخت تعهدم ياريم فرماييد ، درود خدا بر شما باد . پيامبر ( ص ) به او فرمود : كارى بهتر از اين هم هست . گفت : اى رسول خدا ، چه كارى ؟ فرمود : تعهدى را كه كرده‌اى مىپردازم و تو را هم به همسرى برمىگزينم . گفت : بسيار خوب است اى رسول خدا ، پذيرفتم . پس ، پيامبر ( ص ) كسى پيش ثابت فرستاد و جويريه را از او خواست . ثابت گفت : اى رسول خدا ، پدر و مادرم فداى تو باد ، او از آن تو است . پيامبر ( ص ) تعهد او را پرداختند و او را آزاد فرمودند و سپس با او ازدواج كردند . چون اين خبر ميان مردم منتشر شد ، با آنكه مردان بنى مصطلق را به عنوان اسير و زنان آنها را به عنوان كنيز تصرف كرده بودند ، گفتند : اكنون ايشان خويشاوندان رسول خدايند ! و تمام اسرا را آزاد كردند . عايشه مىگويد : صد خانواده از بركت ازدواج جويريه با رسول خدا ( ص ) آزاد شدند و من هرگز زنى را سراغ ندارم كه براى خويشان خود اين همه بركت داشته باشد . حزام بن هشام از قول پدر خود برايم روايت كرد كه جويريه مىگفت : سه شب پيش از آنكه پيامبر ( ص ) به سرزمين ما برسد خواب ديدم كه قرص ماه از مدينه حركت كرد و بر دامن و آغوش من قرار گرفت . خوش نداشتم كه اين خواب را به كسى بگويم تا اينكه رسول خدا ( ص ) آمدند . چون من به اسارت در آمدم ، به خواب خود اميدوار