تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
به مال دنيا با آن حضرت بيرون آمدند . پيامبر ( ص ) از مدينه كه بيرون آمدند ، چون به منطقهء حلائق [ 1 ] رسيدند ، فرود آمدند . در آنجا مردى از قبيلهء عبد القيس را به حضور پيامبر ( ص ) آوردند ، او به رسول خدا سلام كرد ، پيامبر ( ص ) از او پرسيدند : اهل كجايى ؟ گفت : روحاء . فرمود : كجا مىروى ؟ گفت : پيش شما آمدم كه ايمان آورم و گواهى مىدهم كه آنچه را آورده‌اى بر حق است و مىخواهم همراه شما با دشمنتان جنگ كنم . پيامبر ( ص ) گفت : سپاس خدايى را كه تو را به اسلام هدايت فرمود . آن مرد گفت : اى رسول خدا ، كداميك از اعمال نزد خداوند محبوبتر است ؟ فرمود : نمازگزاردن در اوّل وقت . گويد : پس از آن ، همين كه ظهر مىشد و به محضى كه وقت نماز عصر مىرسيد و هنگام غروب خورشيد ، آن مرد نمازش را مىگزارد و هيچگاه نماز را به تأخير نمىانداخت . گويد : چون به محل بقعاء [ 2 ] رسيدند ، به جاسوسى از دشمن برخوردند و از او پرسيدند : پشت سرت چه خبر بود ؟ و مردم كجايند ؟ گفت : من از آنها اطلاعى ندارم . هشام بن سعد از زيد بن طلحه روايت مىكند : عمر بن خطاب به او گفت : راست مىگويى يا گردنت را بزنم . گفت : من مردى از بلمصطلق هستم و از نزد حارث بن ابى ضرار ، كه جمعيت زيادى براى جنگ با شما جمع كرده است ، آمده‌ام ، مردم بسيارى گرد او جمع شده‌اند و مرا فرستاده است تا خبر شما را برايش ببرم كه آيا از مدينه حركت كرده‌ايد يا نه . عمر او را پيش رسول خدا آورد و خبر مربوط به او را گزارش داد ، پيامبر ( ص ) او را به اسلام فرا خواند و آن را بر او عرضه داشت كه نپذيرفت و گفت : من به دين شما در نمىآيم تا ببينم قومم چه مىكنند ، اگر ايشان به آيين شما در آمدند ، من هم يكى از ايشان خواهم بود و اگر به دين خود ثابت ماندند ، من هم مردى از ايشانم . عمر گفت : اى رسول خدا ، گردن او را بزن ! و پيامبر ( ص ) دستور داد كه گردنش را بزنند . اين خبر به بلمصطلق رسيد ، جويريه دختر حارث بن ابى ضرار ، پس از آنكه مسلمان شد ، مىگفت : چون خبر كشته شدن او و حركت پيامبر ( ص ) به ما رسيد ، و اين پيش از ورود پيامبر ( ص ) به سرزمين ما بود ، پدرم و همراهانش افسرده شده و سخت ترسيدند ، افرادى هم كه از قبايل ديگر عرب بر او گرد آمده بودند ، پراكنده شدند و كسى جز خودشان باقى نماند . چون پيامبر ( ص ) به آبهاى منطقهء مريسيع رسيد ، فرود آمد . براى آن حضرت
هامش
[ 1 ] حلائق كه به صورت خلائق هم آمده است ، جايى است نزديك مدينه كه داراى چاههاى آب و كشتزار است ( شرح على المواهب اللدنيه ، ج 2 ، ص 116 ) . [ 2 ] بقعاء : نام سرزمينى در بيست و چهار ميلى مدينه است ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 264 ) .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 302 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)