نپذيرفتند و گفتند : ما حمايت ابو براء را رعايت مىكنيم . قبيلهء بنى عامر از رفتن با عامر بن طفيل و جنگ كردن با مسلمانان خوددارى كردند و چون عامر بن طفيل چنان ديد ، از قبايل ديگر بنى سليم ، عصيّه و رعل ، كمك خواست ، آنها با او همراهى كردند و او را به رياست خود برگزيدند . عامر بن طفيل گفت : من رياست را به تنهايى نمىپذيرم ! و اين بود كه آنان از پى او راه افتادند تا به مسلمانان ، كه از دير آمدن دوست خود حرام - بن ملحان نگران بودند ، رسيدند . مسلمانان ، كه منذر بن عمرو ساعدى فرماندهى آنها را داشت ، با مشركان روياروى شدند . مشركان ايشان را احاطه كردند و بشدت جنگيدند تا اينكه ياران رسول خدا همگى كشته شدند و فقط منذر بن عمرو زنده ماند . پس ، مشركان به او گفتند : اگر مىخواهى به تو امان مىدهيم . گفت : دست در دست شما نمىنهم و امانى هم از شما نمىپذيرم تا اينكه مرا به محل كشته شدن حرام بن ملحان ببريد و از جوار و حمايتى هم كه به من دادهايد دست برداريد . آنها مزاحم او نشدند و او را به محل كشته شدن حرام بردند و گفتند : از امان و حمايت خود دست برداشتيم .
پس ، منذر بن عمرو جنگيد تا كشته شد ، و پيامبر ( ص ) در مورد او فرمودهاند : « در برابر مرگ گردن فرازى كرد » . حارث بن صمّه و عمرو بن اميه همين كه با رمه از چرا بر گشتند ، از پرواز لاشخورها بر فراز اردو به شك افتادند و گفتند : به خدا قسم ، ياران ما كشته شدهاند و كسى غير از اهل نجد ايشان را نكشته است ! و چون نزديك شدند ، از بالاى تپهاى ديدند كه يارانشان كشته شدهاند و سواران دشمن آنجايند . حارث بن صمّه به عمرو بن اميه گفت : نظر تو چيست ؟ گفت : فكر مىكنم بايد خود را به پيامبر ( ص ) برسانم و اين خبر را به او بدهم . حارث گفت : من از جايى كه منذر بن عمرو كشته شده است حركت نمىكنم . آن دو به مشركان حمله كردند و حارث دو نفر از ايشان را كشت ، مشركان او را گرفتند و عمرو بن اميّه را هم اسير كردند ، آنها به حارث گفتند : با تو چه كار كنيم ؟ ما دوست نداريم كه تو را بكشيم . گفت : مرا به محل كشته شدن منذر بن عمرو و حرام برسانيد و از حمايت خود از من دست برداريد . چنان كردند . و سپس بندهايش را گشودند و آزادش ساختند . اما او دو مرتبه حمله كرد و دو نفر از ايشان را كشت ، پس ، آنها نيزههاى خود را به او فرود آوردند و او را كشتند .
عامر بن طفيل بن عمرو بن اميه ، كه جنگ نكرده اسير شده بود گفت : مادرم نذر كرده بود كه بردهاى آزاد كند ، حالا تو از جانب او آزادى . پس ، موى جلوى سر او را كند و آزادش ساخت . آنگاه ، به او گفت : آيا ياران خودت را مىشناسى ؟ گفت : آرى . عمرو بن اميه گويد : عامر همراه عمرو بن اميه ميان كشتگان راه افتاد و از انساب ايشان مىپرسيد ، آنگاه از من پرسيد : آيا كسى از ايشان هست كه در اينجا او را نديده باشى ؟
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٥٦