فرمايد ، سهمى از غنايم داد ، ولى براى سه نفر از ايشان سهمى در نظر نگرفت : بردهء حاطب بن ابى بلتعه ، بردهء عبد الرحمن بن عوف و بردهء سعد بن معاذ . شقران غلام رسول خدا ، به مراقبت اسيران گماشته شد و آن قدر اسير به او دادند كه اگر آزاد مىبود ، سهمش از غنايم آن قدر نمىشد .
همچنين عامر بن سعيد از پدرش روايت مىكند كه : در جنگ بدر تيرى به سهيل بن عمرو زدم كه شاهرگ پايش را قطع كرد . از رد خون او را تعقيب كردم و ديدم كه مالك بن دخشم او را اسير كرده و موهاى پيشانيش را گرفته و مىكشد . گفتم :
اين اسير من است من او را با تير زدم . مالك هم مىگفت : اسير من است ، زيرا من او را گرفتهام . هر دو پيش پيامبر آمديم . حضرت سهيل را از ما گرفت ( پذيرفت كه هر دو در فديهء آن شريك باشند - م . ) . در روحاء ، سهيل از دست مالك بن دخشم گريخت . مالك ميان مردم بانگ برداشت و به جستجوى او پرداخت . پيامبر ( ص ) هم فرمود : هر كس او را يافت بكشدش . اتفاقا خود پيامبر ( ص ) او را يافتند و نكشتندش .
عيسى بن حفص بن عاصم از پدر خود برايم نقل كرد كه : ابو بردة بن نيار ، در بدر اسيرى به نام معبد بن وهب از مشركان گرفت - كه از قبيلهء بنى سعد بن ليث بود .
عمر بن خطاب به او برخورد ، و عمر از كسانى بود كه به قتل مشركان تحريض مىكرد .
هيچ اسيرى به دست او ديده نشد مگر اينكه فرمان به قتل او داد . اين برخورد پيش از اين بود كه مردم پراكنده شده باشند . معبد در حالى كه اسير و همراه ابو برده بود ، به عمر به طعنه گفت : اى عمر مىپنداريد كه شما پيروز شديد ؟ نه ! به لات و عزى سوگند هرگز ! عمر بانگ برداشت : اى بندگان مسلمان خدا ! آنگاه روى به معبد كرد و گفت : تو در حالى كه در دست ما اسيرى ، صحبت هم مىكنى ( طعنه مىزنى ) ؟ و او را از ابى برده گرفت و گردنش را زد . و گفته شده است كه خود ابو برده او را كشت .
از عامر بن سعد برايم روايت كردند كه پيامبر ( ص ) فرمود : خبر كشته شدن برادر سعد را به او ندهيد ، چون تمام اسيرانى را كه در دست شمايند خواهد كشت .
از يحيى بن ابى كثير برايم روايت كردند كه پيامبر ( ص ) مىفرمود : هيچ كس به اسيرى كه برادر مسلمانش گرفته است دست درازى نكند و او را نكشد . و هنگامى كه اسيران را آوردند ، سعد بن معاذ را خوش نيامد . پيامبر ( ص ) به او فرمود : اى ابو عمرو ، مثل اينكه از اسير شدن اينها خوشت نيامد ؟ گفت : آرى ، اين اولين واقعه بود كه ما با مشركان برخورديم ، دوست مىداشتم كه خداوند همه را ذليل مىكرد و خون همه را مىريخت .
مقداد در آن روز نضر بن حارث را اسير گرفته بود . چون پيامبر ( ص ) از بدر بيرون
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 78
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٨