( 1 ) گفتگوى پدر و دختر را بشنود . فاطمه از تندخويى و درشتى على بر خود شكايت كرد ، حضرت ختمى مرتبت فرمودند : « دختر عزيزم ، بشنو و بينديش و به گوش جان بشنو ، زنى كه نتواند در آرامش و خاموشى شوهر خواستهء او را برآورد زن نيست » « 1 » على گويد ، من از تندخويى دست برداشتم و گفتم به خدا سوگند هرگز كارى را كه خوش نداشته باشى انجام نمىدهم .
عبيد اللّه بن موسى ، از عبد العزيز بن سياه ، از حبيب بن ابى ثابت من را خبر داد كه مىگفته است * ميان على و فاطمه بگو مگويى صورت گرفت ، پيامبر ( ص ) پيش ايشان آمد و براى آن حضرت بسترى گسترده شد كه دراز كشيد ، على بر يك سو و فاطمه بر سوى ديگر بستر نشستند ، رسول خدا نخست دست على را گرفت و بر شكم خود نهاد و سپس دست فاطمه را گرفت و بر شكم خود نهاد و چندان به نرمى سخن فرمود كه ميان آن دو را اصلاح داد . چون پيامبر ( ص ) بيرون آمد كسى به آن حضرت گفت با حال افسردگى به خانه رفتى و اينك كه بيرون آمدى در چهرهات نشان شادى آشكار است ، فرمود چرا شاد نباشم كه ميان دو تن را كه محبوبترين من هستند اصلاح دادم .
محمد بن عمر واقدى ، از گفتهء ابو بكر بن عبد اللّه بن ابى سبرة ، از يحيى بن شبل ، از ابو جعفر ما را خبر داد كه مىگفته است * عباس بن عبد المطلب به خانهء على و فاطمه آمد ، فاطمه به على مىگفت من از تو بزرگترم ، عباس گفت اى فاطمه تو در سى و پنج سالگى پيامبر ( ص ) و به هنگامى كه قريش كعبه را بازسازى مىكرد زاده شدهاى و تو اى على ! چند سال پيش از آن زاده شدهاى .
محمد بن عمر واقدى گويد ، فاطمه ( ع ) براى على ( ع ) حسن و حسين و ام كلثوم و زينب را به دنيا آورد .
فضل بن دكين ، از زكرياء بن ابى زائده ، از فراس ، از شعبى ، از مسروق ، از عايشه ما را خبر داد كه مىگفته است * به حضور پيامبر ( ص ) نشسته بودم فاطمه آمد و راه رفتن او گويى راه رفتن پيامبر ( ص ) بود ، رسول خدا فرمود دختر عزيزم خوش آمدى و او را بر سمت راست يا چپ خود نشاند و آهسته به او سخنى فرمود كه فاطمه از آن گريست ، پيامبر بار دگر آهسته و پوشيده به او سخنى فرمود كه فاطمه لبخند زد . عايشه مىگويد به فاطمه گفتم
هامش
( 1 ) شايد معنى اين باشد كه زن نبايد بگذارد كه شوهرش از آرامى و خاموشى به تندخويى و درشتگويى بگرايد .