( 1 ) شوهرش عياش بن ابى ربيعة بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم به آن سرزمين هجرت كرد و همان جا عبد الله بن عياش را زاييد .
امّ سباع
عبد الله بن ادريس از اسلم منقرى از عطاء براى ما نقل كرد كه مىگفته است * ام سباع از رسول خدا پرسيد كه آيا براى فرزندانمان عقيقه انجام دهيم ؟ فرمود آرى براى پسر دو گوسپند و براى دختر يك گوسپند .
مأويه
كنيز آزاد كرده و وابستهء جحير بن ابى اهاب است ، او همان كسى است كه خبيب بن عدى در مكه در خانهء او زندانى بود تا ماههاى حرام سپرى شود و او را بكشند . مأويه حالات خبيب را پس از كشته شدن او نقل مىكرد ، مأويه پس از آن مسلمان شد و اسلامش بسيار پسنديده بود ، او مىگفته است به خدا سوگند كسى را بهتر از خبيب نديدهام ، در حالى كه او در بند و زنجير بود از شكاف در او را نگريستم در دست او خوشه انگورى به بزرگى سر آدمى بود و از آن مىخورد و در آن فصل يك حبه انگور پيدا نمىشد ، بدون ترديد روزى خداوند بود كه او را ارزانى فرموده بود . گويد خبيب شبها در نماز شب چنان قرآن مىخواند كه زنها مىشنيدند و مىگريستند و بر او دل مىسوزاندند . مأويه مىگويد به خبيب گفتم آيا كار و نيازى ندارى ؟ گفت نه جز اينكه آب شيرين برايم بياور و از گوشت قربانيان براى بتها در خوراك من قرار مده و چون خواستند بكشندم مرا آگاه ساز . چون ماههاى حرام سپرى شد و تصميم به كشتن او گرفتند پيش او رفتم و آگاهش كردم . و به خدا سوگند نديدم كه از آن خبر بيم زده شود ، او گفت براى من كاردى بفرست كه موهاى زائد بدنم را بزدايم و با آن خود را اصلاح كنم ، گويد همراه پسرم ابو حسين براى او تيغ تيزى فرستادم ، گويد اين ابو حسين را مأويه پرستارى مىكرده و فرزند خودش نبوده است ، گويد همين كه پسرك بر من پشت كرد و رفت با خود گفتم به خدا سوگند كه اين مرد هماكنون انتقام خون خويش را مىگيرد ، اين چه كارى بود كه كردى ، اين پسرك را با اين كارد پيش او فرستادى او را