تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
( 1 ) لات بن رفيده و او هم از قبيلهء كلب است . محمد بن عمر واقدى ، از عبد الله بن جعفر از ابن ابى عون از صالح بن ابراهيم بن عبد الرحمان ما را خبر داد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) عبد الرحمان بن عوف را به سوى قبيلهء كلب به مأموريت جنگى گسيل كرد و فرمود اگر دعوت تو را پذيرفتند دختر پادشاه و يا دختر سالارشان را به همسرى خود درآور . هنگامى كه عبد الرحمان به آنجا رسيد ايشان را به اسلام فراخواند و پذيرفتند گروهى هم پرداخت جزيه را عهده‌دار شدند . عبد الرحمان بن عوف تماضر دختر اصبغ بن عمرو سالار آنان را به همسرى گرفت و همراه او به مدينه آمد . تماضر مادر ابو سلمه پسر عبد الرحمان بن عوف است . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد كه اين نخستين زن از قبيلهء كلب بود كه مردى قرشى او را به همسرى گرفت و او براى عبد الرحمان فرزندى جز ابو سلمه نياورد . يزيد بن هارون از ابراهيم بن سعد از پدرش از پدر بزرگش ما را خبر داد كه مىگفته است * تماضر بدخوى بود و عبد الرحمان او را دو بار طلاق داده بود و چون عبد الرحمان بيمار شد باز ميان تماضر و او بگو و مگويى صورت گرفت . عبد الرحمان سوگند خورد كه به خدا سوگند اگر از من طلاق بخواهى طلاقت مىدهم . تماضر هم سوگند خورد كه به خدا سوگند از تو طلاق مىخواهم ، عبد الرحمان گفت هر گاه حيض شدى و پاك گرديدى مرا آگاه كن ، گويد چون حيض و پاك شد كسى را پيش عبد الرحمان فرستاد تا او را آگاه كند . فرستاده تماضر از كنار يكى از خويشاوندان خود گذشت و او احساس كرد كه براى چه كار مىرود . او را صدا زد و گفت كجا مىروى ؟ گفت تماضر مرا براى چنين پيامى فرستاده است ، آن مرد به فرستاده گفت پيش تماضر برگرد و بگو چنين كارى مكن كه عبد الرحمان سوگند خود را رها نمىكند - طلاقت خواهد داد - او برگشت و آن سخن را به او گفت ، تماضر گفت من هم به خدا سوگند هرگز سوگند خود را رها نمىكنم ، پيش عبد الرحمان برو و آگاهش كن . گويد پيش عبد الرحمان رفتم و آگاهش ساختم و او را طلاق داد . عبد الله بن نمير از محمد بن اسحاق از سعد بن ابراهيم از پدرش از گفتهء مادربزرگش ام كلثوم ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه عبد الرحمان تماضر كلبى همسر خود را طلاق داد كنيزك سياهى را به او بخشيد . وكيع بن جراح هم از عبد العزيز بن عبد الله بن ابى سلمه ماجشون از سعد بن ابراهيم از