( 1 ) كه پيش من بيا كه خود را براى تو آماده و آراسته مىسازم . « 1 »
عارم بن فضل ، از حماد بن سلمه ، از خالد بن سلمه ما را خبر داد كه مىگفته است * عاتكه دختر زيد همسر عبد الله بن ابى بكر بود ، عبد الله كه او را دوست مىداشت بخشى از زمين و مزرعه خود را براى او قرار داد به شرط آنكه عاتكه پس از مرگ او ازدواج نكند ، اندكى بعد عمر بن خطاب او را به همسرى گرفت ، عايشه به عاتكه پيام داد زمين ما را برگردان ، هنگامى كه عبد الله بن ابى بكر درگذشت عاتكه چنين سرود .
« سوگند مىخورم كه از اين پس همواره بر تو اندوهگين باشم و پوست و چهرهام همواره ژوليده و خاكآلوده باشد » . « 2 »
گويد ، پس از اينكه عمر بن خطاب او را به همسرى گرفت عايشه چنين سرود :
« سوگند مىخورم كه همواره چشم من بر تو روشن خواهد بود و پوستم آراسته به عطر زعفران و زرد باشد » « 3 » و به عاتكه پيام داد زمين ما را به خودمان برگردان .
يزيد بن هارون ، از محمد بن عمرو ، از يحيى بن عبد الرحمان بن حاطب ما را خبر داد كه مىگفته است * ربيعة بن امية پيش عمر بن خطاب آمد و گفت خواب ديدم كه ابو بكر درگذشته است و تو پس از او زندهاى و به خلافت رسيدهاى و به اين بانوى پارساى بريده از مردم پيام فرستاده و او را به همسرى گرفتهاى و او را به عنوان عروس به خانهات آوردند و بر در خانهات شتران تنومند با بار و بنه ايستادهاند ، گويد آن زن عاتكه دختر زيد بن عمرو بن نفيل بود كه همسر عبد الله پسر ابو بكر بود و عبد الله روز جنگ طائف كشته شد « 4 » ، عبد الله بخشى از اموال خود را براى عاتكه قرار داده بود به شرطى كه پس از او شوهر نگيرد ، عمر در پاسخ ربيعة بن اميه گفت سنگ بر دهانت باد چنين نيست و خداوند ابو بكر را زنده و ما را از او بهرهمند مىدارد و راهى براى دسترسى به اين بانو نيست ، چنان شد كه ابو بكر درگذشت و عمر به جاى او نشست و به عاتكه پيام فرستاد كه چرا چيزى را كه خداوند بر تو روا داشته است بر خود ناروا مىدارى ؟ مال را به صاحبانش برگردان و ازدواج كن ، او چنان كرد و عمر
هامش
( 1 ) شگفتا از اين رفتار خليفه كه در آثار اهل سنت فراوان به چشم مىخورد .
( 2 ) « آليت لا تنفكّ نفسى حزينة * عليك و لا ينفكّ جلدى اغبرا »
( 3 ) آليت لا تنفك عينى قريره * عليك و لا ينفك جلدى اصفرا
( 4 ) عبد الله بن ابى بكر در جنگ طائف تير خورد و سخت زخمى شد و در مدينه پس از رحلت حضرت ختمى مرتبت از همان زخم درگذشت ، به ترجمهء مغازى واقدى ، ص 714 مراجعه فرماييد .