( 1 ) داد ، پيامبر فرمودند اگر چه براى او صدقه است ولى براى ما هديهيى است كه او به ما هديه داده است .
و همو از سعيد بن ابى عروبة از عطاء خراسانى و از قتاده براى ما نقل كرد كه مىگفتهاند پيامبر ( ص ) براى بريره چهار حكم فرمود ، نخست اينكه عايشه خواست او را بخرد و آزاد كند صاحبان او از فروش او جز با اين شرط كه وابستگى او به ايشان باشد خوددارى كردند و چون اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد فرمود اين قوم را چه مىشود كه وابستگى را شرط مىكنند ، وابستگى براى كسى است كه برده را آزاد مىكند ، دو ديگر آنكه پيامبر او را مختار فرمود و او جدايى از شوهر را برگزيد ، سديگر آنكه به اندازهء زنان آزاده عده نگه دارد ، چهارم اينكه رسول خدا پس از آن روزى به خانهء عايشه رفت و پيش او مقدارى گوشت ديد ، پرسيد كه اين از كجا ؟ عايشه گفت گوسپندى را به بريره صدقه دادهاند و او اين گوشت را براى ما فرستاده است ، پيامبر فرمودند براى او صدقه است و براى ما هديهيى است كه او براى ما هديه كرده است .
و باز همو از داود بن ابى هند از عامر شعبى ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه بريره آزاد شد پيامبر ( ص ) به او فرمودند تعهد همسرى تو با خودت قرار گرفت و آزاد شد اينك مختارى - كه به همسرى خود ادامه دهى يا از شوهرت جدا شوى .
محمد بن عمر واقدى ، از ثورى ، از ابن ابى ليلى ، از عطاء ما را خبر داد كه مىگفته است * شوهر بريره بردهء خاندان مغيره بود و مغيث نام داشت ، و چون بريره آزاد شد پيامبر ( ص ) او را مختار قرار داد - كه اگر مىخواهد با شوهرش زندگى كند يا از او جدا شود - واقدى در پى اين حديث مىافزود كه ابن ابى ليلى اختيار زن را در موردى مىدانست كه شوهرش برده باشد و در صورت آزاد بودن شوهر ، آن را جايز نمىدانست .
عارم بن فضل از حماد بن زيد از ايوب از محمد ما را خبر داد كه مىگفته است * رسول خدا با آنكه بريره را مختار قرار داد ولى دربارهء شوهرش با او سخن گفت . بريره پرسيد كه اى رسول خدا ! آيا چيزى بر من واجب است ؟ فرمود نه من مىخواستم براى او شفاعت كنم ، بريره گفت مرا نيازى به زندگى با او نيست .
ابو قطن عمرو بن هيثم از شعبه از قتاده از انس ما را خبر داد كه مىگفته است * مقدارى گوشت به حضور پيامبر ( ص ) آوردند و گفتند اين از گوشتى است كه به بريره صدقه دادهاند ، رسول خدا فرمود براى او صدقه بوده است و او براى ما هديه داده است و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٧١