( 1 ) و او از گفتهء پدرش مخرمة بن نوفل از گفتهء مادرش رقيقه ما را خبر داد كه مىگفته است * گويى هم اكنون به عمويم شيبه يعنى عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف مىنگرم كه مطلب بن عبد مناف او را - از يثرب - پيش ما آورد « 1 » و من كه در آن روزگار دختر نوجوانى بودم زودتر از ديگران خود را به او رساندم و همراه او شدم و اين خبر را به خانواده دادم ، گويد رقيقه در آن هنگام بزرگتر از عبد المطلب بوده است . رقيقه بعثت پيامبر ( ص ) را درك كرده و دشمنترين افراد نسبت به فرزند خود مخرمة بوده است ، البته پيش از آن كه مخرمه مسلمان شود .
واقدى ما را خبر داد و گفت عبد اللّه بن جعفر از ام بكر دختر مسور از گفتهء پدرش براى من حديث كرد كه مىگفته است * رقيقه دختر ابو صيفى بن هاشم بن عبد مناف كه مادر مخرمة بن نوفل بود ، رسول خدا ( ص ) را آگاه كرد و بر حذر داشت كه امشب قريش آهنگ شبيخون زدن بر تو دارند ، مسور مىگفته است رسول خدا ( ص ) از بستر خود كنار رفت و على بن ابى طالب كه خدايش از او خشنود باد بر آن بستر آرميد .
امّ ايمن
نامش بركة و كنيز آزاد كرده و وابسته و دايهء حضرت ختمى مرتبت است .
گويد ، پيامبر ( ص ) او را با چند شتر نر كه از برگهاى درختان اراك مىخوردند و چند گوسپند از پدر خود به ارث برده بود . رسول خدا هنگامى كه با خديجه ازدواج كرد ام ايمن را آزاد فرمود و عبيد بن زيد كه از خاندان حارث بن خزرج بود با او ازدواج كرد و او براى عبيد پسرى به نام ايمن زاييد . ايمن از اصحاب رسول خداست و در جنگ حنين شهيد شد .
زيد بن حارثة بن شراحيل كلبى بردهء خديجه بود كه او را به پيامبر بخشيد و رسول خدا آزادش فرمود و پس از بعثت ام ايمن را به همسرى زيد درآورد كه اسامة بن زيد را براى او زاييد .
واقدى ، از يحيى بن سعيد بن دينار از گفتهء پيرمردى از قبيلهء سعد بن بكر ما را خبر داد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) ام ايمن را با خطاب مادر جان صدا مىفرمود و هر گاه به او
هامش
( 1 ) براى آگهى بيشتر در اين باره كه شيبه در يثرب بوده و عمويش مطلب او را به مكه آورده است . به نويرى ، نهاية الارب ، ترجمه ج 1 ، ص 53 به قلم اين بنده مراجعه فرماييد .