( 1 ) واقدى افزوده است كه برخى از اصحاب خود را چنان ديدم كه معتقدند اين آيه دربارهء ام شريك نازل شده است و آنچه كه در نظر ما ثابت است اين است كه آن زن از شاخهء دوس قبيلهء ازد بوده است جز در روايت موسى بن محمد بن ابراهيم كه آن را از پدرش از پدر بزرگش روايت مىكند ، واقدى مىگويد ام شريك چند حديث هم از پيامبر ( ص ) روايت كرده است .
محمد بن عمر واقدى ، از ابن جريج ، از عبد الحميد بن جبير از ابن مسيب ما را خبر داد كه مىگفته است * از ام شريك شنيده كه مىگفته است پيامبر ( ص ) دستور به كشتن غوكها دادهاند . « 1 »
و همو ، از ابن جريج از ابو زبير ، از جابر ما را خبر داد كه مىگفته است * ام شريك براى او نقل كرده كه از پيامبر ( ص ) به هنگامى كه آن حضرت دربارهء دجال سخن مىگفتهاند شنيده است كه مىفرموده است مردم از بيم دجال به كوهستانها مىگريزند ، گويد من پرسيدم يا از ايشان پرسيده شد كه اى رسول خدا ! در آن هنگام اعراب كجايند ؟ و فرموده است كه شمار آنان اندك خواهد بود .
عارم بن فضل از حماد بن زيد از يحيى بن سعيد ما را خبر داد كه مىگفته است * ام شريك دوسى هنگامى كه به مدينه هجرت كرد با خانوادهء يهودى همراه و همسفر شد ، او ميان راه روزه مىگرفت ، مرد يهودى به همسر خود گفت اگر قطرهيى آب به ام شريك بدهى چنين و چنان خواهم كرد ، ام شريك آن شب را هم تشنه به سر برد و در پايان شب احساس كرد دلو آبى روى سينه اوست و كيسهء كوچكى هم كنار آن است ، از آن آب نوشيد و همراهان را براى حركت بيدار كرد ، مرد يهودى گفت من صداى زنى را شنيدم گويا به تو آب داد ، ام شريك گفت به خدا سوگند كه مرا آب نداده است .
يحيى بن سعيد مىگويد ، ام شريك مشك كوچك روغنى داشت و هر كس پيش او مىآمد آن را به او عاريه مىداد وقتى مردى از او قيمت آن را پرسيد ، ام شريك گفت هيچ روغنى در آن باقى نمانده است ، ام شريك در آن مشك دميد و آن را در آفتاب آويخت و ناگاه متوجه شد كه مشك آكنده از روغن است ، گويد مردم مىگفتهاند از آيات لطف خداوند مشك كوچك ام شريك است . « 2 »
هامش
( 1 ) ابن اثير در النهايه ذيل كلمه وزغ مىگويد ام شريك در آن باره از پيامبر ( ص ) اجازه خواست و ايشان اجازه فرمود .
( 2 ) در متن معنى لغتى را توضيح داده است كه در ترجمه رعايت شد .