( 1 ) بن منصور اعرجى كه از قبيلهء سعد بن زيد بن مناة بن تميم بود منتقل ساخت . و سفيان همواره ميان ايشان مقيم بود .
گويد : حماد بن زيد در بارهء دورى جستن او از درگاه حاكم با او سخن گفت كه اين كار اهل بدعت است وانگهى در بارهء تو از ايشان بيمى نيست . سر انجام سفيان و حماد بن زيد هر دو تصميم گرفتند به بغداد بروند .
گويد : سفيان به مهدى نامه نوشت يا به يعقوب بن داود [ 1 ] و در نامه نخست نام خود را نوشت . به سفيان گفته شد آنان از اين كار خشمگين مىشوند . نامه را تغيير داد و نام ايشان را مقدم بر نام خود نوشت . پاسخ نامهاش رسيد كه در آن سخن از مقرب و گرامى داشتن و نصايح او را شنيدن و اطاعت كردن رفته بود . سفيان آماده براى رفتن پيش ايشان بود كه تب كرد و سخت بيمار شد و چون مرگش نزديك شد بى تابى كرد . مرحوم بن عبد العزيز او را گفت : اى ابو عبد الله اين بى تابى چيست ؟ كه تو به پيشگاه پروردگارى مىروى كه او را عبادت مىكردهاى . سفيان آرام گرفت و گفت : بنگريد چه كسانى از ياران كوفى ما اينجا هستند . به آبادان كسى را گسيل داشتند كه عبد الرحمان بن عبد الملك بن ابجر و حسن بن عياش برادر ابو بكر بن عياش پيش او آمدند . او به عبد الرحمان بن عبد الملك وصيت كرد و او را سفارش كرد بر پيكرش نماز بگزارد . عبد الرحمان و حسن پيش سفيان ماندند تا درگذشت . جنازهء او را بدون آگاهى و به صورت ناگهانى براى مردم بصره بيرون آوردند و چون مردم بصره خبر مرگ او را شنيدند براى تشييع او حاضر شدند . عبد الرحمان بن عبد الملك كه مردى نكوكار بود و سفيان او را برگزيده بود بر پيكرش نماز گزارد .
عبد الرحمان همراه خالد بن حارث و كسان ديگرى جز آن دو به گور در آمدند و پيكر سفيان را به خاك سپردند . عبد الرحمان و حسن بن عياش سپس به كوفه رفتند و خبر مرگ سفيان را كه خدايش رحمت كناد به كوفيان دادند .
هامش
[ 1 ] . از وزيران بزرگ عباسيان كه همه كارهاى مهدى عباسى را بر عهده داشته است و سپس به سبب توجه به علويان مورد خشم مهدى قرار گرفته و چندان در زندان مانده كه كور شده است و سرانجام به سال يكصد و هشتاد و هفت در مكه درگذشته است ، به زركلى ، الاعلام ج 9 ، ص 258 مراجعه فرماييد .