تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 830

مساهمون:

ص٨٣٠
( 1 ) من همان جا پيش او رفتم و او را ديدم بر پشت خوابيده است . من كه با او دوست بودم سلامش دادم ولى او پاسخ سلام مرا آن چنان كه از او انتظار داشتم نداد و حال مرا هم بدانگونه كه بايد نپرسيد . من گفتم : خواهرت همراه من كيسه‌يى كه در آن كلوچه و نان روغنى خشك [ 1 ] است براى تو فرستاده است . همان دم برخاست و بر جاى خود درست نشست و گفت : زود آن كيسه را به من بده . من گفتم : اى ابو عبد الله من دوست تو هستم پيش تو آمدم ، سلامت دادم آن چنان كه شايد و بايد پاسخ ندادى و همين كه تو را آگاه ساختم كه كيسه‌يى محتوى نان خشك و كلوچه كه به چيزى نمىارزد آورده‌ام برجستى و نشستى و با من سخن گفتى . سفيان گفت : اى ابو شهاب بر من خرده مگير و مرا سرزنش مكن كه امروز سومين روزى است كه هيچ خوراكى را نچشيده‌ام . من عذر او را پذيرفتم . گويند : چون سفيان در مكه از جستجو و تعقيب ترسيد و به ستوه آمد آهنگ بصره كرد و چون به آن شهر رسيد نزديك خانه يحيى بن سعيد قطان فرود آمد و منزل ساخت . سفيان به يكى از ساكنان آن خانه گفت : آيا نزديك شما كسى از اهل حديث زندگى مىكند ؟ او گفت : يحيى بن سعيد قطان همين جا منزل دارد . سفيان گفت : او را پيش من بياور . او رفت و يحيى بن سعيد را پيش سفيان آورد . سفيان به يحيى گفت : من شش هفت روزى است كه اين جايم . يحيى او را به خانه ديوار به ديوار خانه خود برد و ميان خانه خود و آن خانه درى گشود . يحيى محدثان بصره را پيش سفيان مىآورد كه بر او سلام مىدادند و از او حديث مىشنيدند . از جمله كسانى كه پيش او مىآمدند جرير بن حازم و مبارك بن فضالة و حمّاد بن سلمه و مرحوم عطّار و حمّاد بن زيد و ديگران بودند . عبد الرحمان بن مهدى هم به حضور سفيان آمد و ملازم او شد . در آن روزها يحيى و عبد الرحمان حديثهايى را كه سفيان نقل مىكرد مىنوشتند . آن دو با ابو عوانه هم گفتگو كردند كه پيش سفيان بيايد . ابو عوانه خوددارى كرد و گفت : چگونه پيش مردم بيايم كه مرا نمىشناسد ؟ و چنان بوده كه ابو عوانه در مكه به سفيان سلام داده بوده است و سفيانش پاسخ نداده بود . و چون در اين باره با سفيان سخن گفته شد پاسخ داده بود كه من او را نمىشناسم . گويد : و چون سفيان ترسيد كه جايگاه او در بصره و همسايگى او با يحيى بن سعيد آشكار شود ، به يحيى گفت : مرا از اين جا به جاى ديگر منتقل كن . يحيى او را به خانه هيثم
هامش
[ 1 ] . در متن كلمه « خشكنانج » است كه معرب شده است . به جواليقى ، المعرب ، چاپ احمد محمد شاكر ، مصر ، ص 134 مراجعه شود .