( 1 ) آن مرد او را گرفت و پيش حجاج برد و حجاج فرمان داد او را در ديماس [ 1 ] به زندان افكندند . آن جا نه سايه از آفتاب و نه سر پناهى از سرما وجود داشت و هر دو زندانى را به يك زنجير بسته بودند . ابراهيم چنان درمانده و فروپاشيده شد كه چون مادرش به زندان آمد فرزند را تا هنگامى كه با او سخن نگفته بود نشناخت . ابراهيم در آن زندان درگذشت .
حجاج به خواب ديد كه كسى مىگويد امشب در اين شهر مردى از بهشتيان درگذشته است .
حجاج چون شب را به صبح آورد پرسيد آيا ديشب در واسط كسى مرده است ؟ گفتند : آرى ابراهيم تيمى در زندان درگذشته است . گفت : خوابى شيطانى از تباهىهاى شيطان ، و دستور داد پيكر ابراهيم را كنار مزبله انداختند .
گويد فضل بن دكين و محمد بن عبد الله اسدى و قبيصة بن عقبه هر سه از سفيان ثورى ، از ابو حيان ، از ابراهيم تيمى ما را خبر دادند كه مىگفته است * هيچگاه گفتار خويش را با كردار خود نسنجيدم جز آنكه به بيم افتادم كه دروغگو باشم .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از گفتهء سفيان ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * ابراهيم تيمى ضمن نقل داستانها گفت : در خواب ديده كه ريحان بخش مىكند . چون ابراهيم نخعى از اين خبر آگاه شد ، گفت : بوى ريحان خوش و مزهاش تلخ است .
گويد عبيد الله بن موسى ، از اسرائيل ، از ابراهيم بن مهاجر ما را خبر داد كه * ابراهيم نخعى از ابراهيم تيمى ياد كرد و گفت : گمان مىكنم كه او با نقل قصههاى خود رضايت خدا را مىطلبد با اين حال دوست مىدارم از اين كار بى دردسر خلاص شود كه نه به سودش باشد و نه به زيانش .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از همّام ما را خبر داد كه مىگفته است * همين كه ابراهيم تيمى شروع به قصهگويى كرد پدرش يزيد بن شريك او را بيرون كرد .
گويد عبد الله بن عمرو يعنى پدر معمر منتصرى ، از گفتهء عبد الوارث بن سعيد و او از محمد بن جحادة ، از سليمان ، از ابراهيم تيمى ما را خبر دادند كه مىگفته است * بر تن پدرم پيراهنى پنبهيى كهنهيى بود كه آستينهايش تا كف دستهايش بود . گويد ، او را گفتم : پدر جان كاش جامه بهترى بپوشى . گفت : به بصره رفتم به هزاران درم رسيدم چندان كه - در خور چنان درآمدى باشد - شاد نشدم و هرگز با خود نينديشيدم كه بار ديگر به بصره برگردم و
هامش
[ 1 ] . نام زندان حجاج در شهر واسط است . ياقوت حموى در معجم البلدان آن را آورده است .