( 1 ) حوصله كند . زياد گفت : در آن صورت پسر ابو سفيان نخواهم بود ! ! و شرطهها و افراد بخارايى را به خانه حجر گسيل داشت . حجر با همراهان خود با ايشان به جنگ و ستيز پرداخت و همراهانش پراكنده شدند و او و يارانش را پيش زياد بردند . زياد به حجر گفت :
اى واى بر تو ، تو را چه مىشود ؟ حجر گفت : من همچنان پاى بند بيعت خود با معاويه هستم نه آن را مىشكنم و نه مىخواهم آن را بشكنم . زياد هفتاد تن از سرشناسان كوفه را گرد آورد و به آنان گفت : گواهى خود را در باره حجر و يارانش بنويسيد . و آنان نوشتند سپس همگان را پيش معاويه فرستاد و حجر و يارانش را هم پيش معاويه گسيل داشت . اين خبر به عايشه رسيد . عبد الرحمان بن حارث بن هشام مخزومى را پيش معاويه فرستاد و از او درخواست كرد كه حجر و يارانش را آزاد كند . عبد الرحمان بن عثمان ثقفى به معاويه گفت :
اى امير مؤمنان ! از ريشه و بن بزن كه پس از امسال نياز به از بيخ و بن زدن پيدا نكنى . معاويه گفت : دوست ندارم كه آنان را ببينم . نامهء زياد را بر من عرضه داريد . نامهء زياد بر او خوانده شد و گواهى آمدند و گواهى دادند . معاوية بن ابى سفيان گفت : آنان را به مرج عذرى ببريد و همان جا بكشيدشان . گويد : ايشان را آنجا بردند . حجر پرسيد نام اين دهكده چيست ؟ گفتند :
عذراء . گفت : سپاس و ستايش خدا را ، به خدا سوگند من نخستين مسلمانى هستم كه در راه خدا سگهاى آن را به پارس كردن واداشتم - اشاره به اينكه فتح آن منطقه به دست او بوده است . و اينك امروز مرا در بند كشيده به اين جا آوردهاند .
گويد : هر يك از ايشان را به مردى از شاميان سپردند تا او را بكشد . حجر را به مردى از قبيلهء حمير سپردند . او حجر را جلو انداخت كه او را بكشد . حجر به آنان گفت : آزادم گذاريد تا دو ركعت نماز بگزارم . او را آزاد گزاردند . وضو گرفت و دو ركعت نماز گزارد كه در نظر آنان طول كشيد . او را گفتند : ترسيدى و به بيم افتادى كه نمازت را طول دادى . از نماز آسوده شد و گفت : هيچ گاه وضو نگرفتهام مگر اينكه نماز گزاردهام و هرگز نمازى سبكتر و مختصرتر از اين نخواندهام و بر فرض كه بيم كرده باشم همانا كه شمشير آخته و كفن گسترده و گور كنده شده را برابر خود مىبينم . افراد عشيره و قبيلهء آنان براى ايشان كفن آورده و گورهايشان را آماده ساخته بودند و گفته شده است ، معاويه كفنهاى آنان را فرستاده بود و دستور داده بود گورهايشان را آماده سازند ! ! در اين هنگام حجر گفت :
پروردگارا ما از تو در برابر امت خود يارى مىجوييم مردم عراق به ستم بر ضد ما گواهى دادند و شاميان اينك ما را مىكشند .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 672
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧٢