( 1 ) خود آرام بگير وانگهى همين سرير من جايگاه نشستن تو و همهء نيازهاى تو بر آورده است ، جان خود را از من حفظ كن ، اى ابو عبد الرحمان من شتاب تو را مىشناسم و تو را به خدا سوگند مىدهم جان خود را پاس دار و از اين فرومايگان نادان پرهيز كن كه مبادا انديشهات را بلرزانند و تو را از انديشه درست به كژراه برند ، كه اگر بر من زبون شوى يا حق تو را رعايت نكنم و آن را كوچك بشمرم چنان نيست كه خواستهء من دربارهء تو باشد - اين خودت هستى كه آن را فراهم مىآورى .
حجر گفت : كاملا فهميدم و به خانه خود برگشت . دوستان و ياران او از شيعيان پيش او آمدند و پرسيدند امير به تو چه گفت . پاسخ داد كه چنين و چنان گفت . گفتند : براى تو خيرخواهى نكرده است ، او در حالى كه اعتراض داشت برخاست . شيعيان همچنان پيش او آمد و شد داشتند و به او مىگفتند : تو پير مايى و سزاوارترين افراد به انكار كردن اين امارت . و هر گاه حجر به مسجد مىرفت گروه شيعيان همراه او راه مىافتادند و مىرفتند . عمرو بن حريث كه در آن هنگام جانشين زياد در كوفه بود و زياد خود در بصره مقيم بود به حجر پيام فرستاد كه اى ابو عبد الرحمان اين جماعت چيست و حال آنكه تو براى امير تعهدى را كه خود مىدانى بر عهده گرفتهاى . حجر به فرستاده عمرو بن حريث گفت : به او بگو اگر اين كارها را نمىپسنديد از اين جا برويد و پشت سرت راه برايت گشاده است .
عمرو بن حريث اين موضوع را براى زياد نوشت و در نامه افزود كه اگر تو را به كوفه نيازى هست بشتاب . زياد تند خود را به كوفه رساند و چون آن جا رسيد عدى بن حاتم و جرير بن عبد الله بجلى و خالد بن عرفطة عذرى همپيمان خاندان زهرة و تنى چند از اشراف مردم كوفه را فراخواند و پيش حجر بن عدى فرستاد كه حجت بر او تمام كند و او را از آن جماعت و همراهى آنان باز دارد و اينكه زبان خويش را از آنچه مىگويد نگه دارد . آنان پيش حجر آمدند . او در برابر گفتههاى ايشان هيچ پاسخى نداد و با هيچ يك از ايشان سخنى نگفت و فقط به غلام خود مىگفت كره شتر را علف بده . گويد كه كره شترى گوشهء حياط بود .
عدى بن حاتم به حجر گفت : مگر ديوانه شدهاى كه من با تو در اين موضوع مهم سخن مىگويم و تو خطاب به غلام مىگويى كرهشتر را علف بده - همچنان پاسخ نداد . عدى بن حاتم به همراهان خود گفت : گمان نمىبردم كه ناتوانى اين درمانده بىنوا تا اين پايه رسيده باشد . آنان از پيش او برخاستند و پيش زياد رفتند . بخشى از مطالب را به او گزارش دادند و بخشى را پوشيده داشتند و كار او را ناپسند نشان ندادند و از زياد خواستند با او مدارا و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 671
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧١