( 1 ) عفان بن مسلم از حماد بن سلمة ، از عبيد الله بن عمر ، از عبد الله بن واقد ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز در آخرين سخنرانى خود نخست سپاس و ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : اى مردم ! به سرزمينهاى خود برويد كه من شما را در سرزمينهاى خودتان به ياد مىآورم و اين جا پيش خودم شما را فراموش مىكنم . همانا كه من مردانى را بر شما گماشتهام كه نمىگويم برگزيدگان و نيكان شمايند ولى آنان از كسانى كه از ايشان بدترند بهترند ، هر كس را حاكمش بر او ستمى كرد براى آمدن پيش من اجازه لازم ندارد ، به خدا سوگند اگر اين اموال را كه از خودم و خاندانم باز داشتهام به شما ندهم ممسك و خسيس خواهم بود . به خدا سوگند اگر چنان باشد كه سنتى را زنده نسازم يا روش منطبق بر حق نداشته باشم خوش نمىدارم به اندازه يك بار شير خوردن كودكى زنده بمانم عفان بن مسلم از جويرية بن اسماء ، از اسماعيل بن ابى حكيم ما را خبر داد كه مىگفته است * براى عمر بن عبد العزيز نامهاى از يكى از پسران مروان - فرزندزادگان - رسيد كه او را خشمگين ساخت و سخت برافروخته شد و گفت : خداى را بر بنى مروان كشتارى است و پناه بر خدا مىبرم كه مباد اين كشتار به دست من صورت گيرد . گويد : چون اين سخن به آگهى آنان رسيد دست برداشتند و بس كردند كه از استوارى و برندگى عمر بن عبد العزيز آگاه بودند و مىدانستند كه اگر در انديشه كارى افتد آن را عمل مىكند .
على بن محمد از ابو عمرو باهلى ما را خبر داد كه مىگفته است * بنى مروان پيش عمر بن عبد العزيز آمدند و گفتند : تو نسبت به ما از آنچه پيشينيان تو انجام مىدادند كوتاهى كردى و او را سرزنش كردند . گفت : اگر دوباره چنين مجلسى فراهم آوريد ، ركاب خويش استوار خواهم كرد و خلافت را به شورى مبدل مىسازم و دگرگون مىكنم . همانا كه من آن مرد شايسته خلافت را كه چشم او آب مىدهد نيكو مىشناسم و منظورش قاسم بن محمد بن ابى بكر صديق بود .
محمد بن عمر بن واقدى از افلح بن حميد ما را خبر داد كه مىگفته است شنيدم كه قاسم بن محمد مىگفت * امروز كسانى كه ياراى سخن گفتن نداشتند مىتوانند سخن بگويند و براى سليمان بن عبد الملك از اين جهت كه عمر بن عبد العزيز را به خلافت گماشت اميد خير و پاداش داريم . گويد : عمر بن عبد العزيز به هنگام مرگ خود مىگفت كه اگر من اختيار مىداشتم خلافت را جز به قاسم بن محمد وا نمىگذاشتم . چون اين خبر به قاسم بن محمد رسيد بر عمر بن عبد العزيز رحمت فرستاد و گفت : قاسم از ادارهء خانواده
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٤