( 1 ) رفت و آخرين كسى بود كه با او وداع كرد و به او گفت : تو مهتر و سالار قاريان قرآنى ، زيور تو مايه زيور ايشان و كاستى تو مايه كاستى آنان است با خويش در بارهء بىنوايى و درازى عمر مينديش .
گويد فضل بن دكين ، از ابن عيينة ، از ابراهيم بن محمد بن منتشر ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * مسروق و همسرش دوست مىداشتند كه يكى از ايشان ديگرى را كنار فرات بفرستد و مشكى آب براى خود بردارد و بفروشد و بهاى آن را صدقه بدهد .
گويد فضل بن دكين ، از حفص ، از اعمش ، از ابو الضحى ما را خبر داد كه * مسروق گوسپند نرى خريد و روز عيد قربان آن را كشت . در همان حال همسرش پيش او مىآمد و مىگفت اندكى از آن را براى خودمان بياور .
گويد فضل بن دكين ، از سفيان ، از ابو اسحاق ، از سعيد بن جبير ما را خبر داد كه مىگفته است * مسروق مرا ديد و گفت : اى سعيد ! هيچ چيز باقى نمانده است كه به آن رغبت شود جز اينكه اين پيكر خود را به خاك سپاريم - بميريم . گويد : در آن حال ميان او و جايى كه همسرش نشسته بود فقط پردهيى آويخته بود .
گويد احمد بن عبد الله بن يونس ، از زائدة ، از اعمش ، از مسلم ما را خبر داد كه مىگفته است مسروق مىگفت * همين دانش آدمى را بسنده است كه از خداى بترسد و همين نادانى آدمى را بسنده است كه شيفته به عمل خود باشد . و مسروق گفته است : سزاوار است آدمى در خلوتگاه خود بنشيند و گناهان خود را فراياد آورد و از خداى آمرزش بخواهد .
گويد عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از انس بن سيرين ما را خبر داد كه مىگفته است * در كوفه به ما گفته شد كه مسروق از طاعون مىگريخته است . محمد منكر اين موضوع شد و گفت بيا پيش همسر مسروق برويم و در اين باره از او بپرسيم . پيش او رفتيم و پرسيديم .
گفت : به خدا سوگند كه از طاعون نمىگريخت ولى مىگفت اين روزها روزهاى گرفتارى است و خوش مىدارم براى عبادت در خلوت بنشينم و چنان بود كه گوشه دور افتادهيى را برمىگزيد و به عبادت مىپرداخت . گاهى من هم پشت سرش مىنشستم و از شدت رفتار و سختگيرى او نسبت به خودش مىگريستم . همسرش گفت : او چندان نماز مىگزارد كه هر دو پايش آماس مىكرد و از او شنيدم كه مىگفت هر كه مسلمان باشد و به بيمارى طاعون يا درد شكم - شايد منظور و با باشد - و به هنگام زايمان بميرد يا در آب غرق شود براى او
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٢٧