( 1 ) درازا مىكشد . گفت : داستان هر چه درازتر باشد بيشتر براى شنيدن اشتهابرانگيز است . من داستان ام عبد الله و آن سه دوستم و پاسخهاى ام عبد الله را در بارهء ايشان و قصه آن جوانمرد علوى و ان دوستى را كه اندوخته كيسه خود را با من تقسيم كرده بود همه را به آگاهى او رساندم .
يحيى صدا زد كه اى غلام دوات بياور ، رقعهيى به گنجور خود نوشت و همان دم كيسهيى آوردند كه در آن پانصد دينار بود . يحيى مرا گفت : با اين وجه هزينه رمضانت را فراهم ساز . باز نامهيى به گنجور نوشت . كيسه كوچكترى كه حاوى دويست دينار بود آوردند ، گفت : اين براى ام عبد الله است به پاس بزرگمنشى و عقل پسنديدهاش . باز رقعهيى ديگر نوشت . دويست دينار آوردند ، گفت : اين براى آن مرد علوى . سرانجام رقعهيى ديگر نوشت . دويست دينار آوردند ، گفت : اين هم براى كسى كه با تو مواسات كرده است .
آن گاه مرا گفت كه اى ابو عبد الله برخيز و در پناه خدا برو . من همان دم سوار شدم .
نخست به خانهء دوستى رفتم كه با من مواسات كرده و نيمى از كيسه را به من داده بود .
دويست دينار را به او دادم و داستان يحيى را گفتم . نزديك بود از شادى بميرد . سپس پيش آن مرد طالبى - علوى - رفتم و كيسه پول را به او دادم و داستان را گفتم دعا و سپاسگزارى كرد . آن گاه به خانه خود رفتم و ام عبد الله را خواستم و كيسه را دادم دعا كرد و براى يحيى از خداوند پاداش خواست . [ 1 ] اينك بگو ، چرا بايد در دوست داشتن برمكيان به ويژه يحيى بن خالد نكوهش شوم .
واقدى در حالى كه در منصب قضا بود به ذى حجه سال دويست و هفت در بغداد در گذشت . محمد بن سماعه تميمى كه سرپرست قضاى منطقه باخترى بغداد بود بر جنازهاش نماز گزارد . محمد بن عمر واقدى ، عبد الله بن امير المؤمنين هارون را وصى خود قرار داد . او وصيت واقدى را پذيرفت و وامهاى او را پرداخت . محمد بن عمر واقدى به هنگام مرگ هفتاد و هشت سال داشته است . محمد بن سعد مىگويد : خود واقدى به من گفت كه در آغاز سال يكصد و سى متولد شده است .
هامش
[ 1 ] . همين توجه يحيى بن خالد و خلفاى عباسى از اسباب برانگيختن رشك و حسد ديگران نسبت به واقدى بوده و او را از چاكران و سرسپردگان حكومت مىدانستهاند .