تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
( 1 ) مىگرفت و روز ديگر روزه مىگشود ، تا آنكه در شام زلزله شد و مردى از شاميان پيش او آمد و شروع به گزارش دربارهء زلزله كرد و ابن ابى ذئب گوش مىداد . چون آن مرد گزارش خود را داد به برادرم كه آن روز روزه نداشت گفتم : برخيز چاشت بخوريم . گفت : امروز چاشت را رها كن و از همان روز تا هنگامى كه مرد پيوسته روزه گرفت . او مردى بود كه به سختى زندگى مىكرد . فقط نان و روغن زيتون مىخورد . پيراهن و طيلسانى داشت كه تنها جامهء زمستانى و تابستانى او بود او از مردانى بود كه در گفتن سخن حق جسور و دلير بود . او در آغاز جوانى در پى خواسته‌هاى خود بود و چون بزرگتر شد و به جستجوى حديث و فراگيرى آن پرداخت مىگفت اگر در نوجوانى به فراگيرى حديث مىپرداختم محضر مشايخ بزرگى را كه از دست داده‌ام درك مىكردم و در اين كار تا هنگامى كه بزرگ و عاقل شدم سستى مىكردم . ابن ابى ذئب همهء احاديث خود را حفظ مىكرد . او را نه كتاب بود و نه چيزى كه بر آن بنگرد و هيچ حديثى را جايى ثبت نكرد و ننوشت . واقدى مىگويد : از سلامه كه كنيز و مادر فرزندانش بود پرسيدم آيا ابن ابى ذئب چيزى نوشته است ؟ گفت : نه ، حتى يك كتاب هم نداشت . گويد : نخستين روز كه من و برادرم شمله پيش ابن ابى ذئب رفتيم چنان بود كه چون از مكتبخانه برگشتيم مادرم بر ما جامه پوشاند و من دفتر خود را كه در آن با خط زشت پاره‌اى از احاديث ابن ابى ذئب را نوشته بودم برداشتم و پيش او رفتم و آن را با خواندنى نارسا و لكنت زبان خواندم . ابن ابى ذئب تنگدل شد و دفتر را گرفت و سويى افكند و گفت : بچه‌هايى كه هيچ چيز را نمىدانند ، برخيزيد از پيش ما برويد . ما برخاستيم و رفتيم . فرداى آن روز چون از مكتبخانه برگشتيم مادرم گفت : پيش ابن ابى ذئب برويد . برادرم شمله سوگند خورد كه پيش او نخواهد رفت ولى من پيش او رفتم . همين كه مرا ديد گفت : بيا بيا . چون جلو رفتم گفت : پيش فلانى برو كتابش را بگير و برگرد . پس از آنكه برگشتم چنان با من شكيبايى كرد كه از خواندن تمام آن كتاب آسوده شدم و دانستم كه براى خدا كار مىكند . واقدى مىگويد : پس از آن برادرم نيز پيش او آمد و هر دو به حضور او آمد و شد مىكرديم و چنان شد كه پيش از مرگ او همهء احاديث او را كه بيان مىكرد شنيدم و به گونه‌اى شد كه اگر در حديثى شك مىكرد به من مىنگريست و مىگفت : در اين باره چه مىگويى و پيش از اين چگونه براى تو نقل كرده‌ام ؟ مىگفتم : چنين و چنان گفته‌اى و او گفتهء مرا مىپذيرفت . واقدى ما را خبر داد و گفت * پيش ابن ابى ذئب بودم ، مردى مصرى به او گفت : اى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 263 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد