( 1 ) صاحب مال پرسيد پس از اين دو تن چه كسى است ؟ گفتند : محمد بن منكدر . گويد : آن مرد پيش محمد رفت . او هم از پذيرفتن خوددارى كرد . صاحب اموال خطاب به مردم مدينه چنين گفت كه اگر مىتوانيد همگان فرزندان منكدر باشيد چنان كنيد .
احمد بن ابى اسحاق ما را خبر داد و گفت سعيد بن عامر ، از گفتهء محمد بن ليث نقل كرد كه مىگفته است * در خانهء عمر بن منكدر درباره موضوعى گفتگو كردند . مادرش گفت چنين و چنان بود و عمر بر خلاف گفتهء مادر گفت و چون بررسى كردند معلوم شد سخن عمر صحيح بوده است و او از مادرش در آن باره داناتر بوده و بيشتر به خاطر داشته است . گويد ، عمر بن منكدر به مادرش گفت : مادرجان دوست مىدارم كف پايت را بر چهرهام بگذارى . گفت پسرجان اگر اين كار را انجام ندهم چه مىشود ؟ ولى عمر چندان تقاضا كرد كه سرانجام مادر كف پاى خود را بر چهره او نهاد .
احمد بن ابى اسحاق ما را خبر داد و گفت سعيد بن عامر ، از گفته عبد الله بن مبارك براى ما نقل كرد كه مىگفته است * ابو حازم گروهى از قاريان مسجد پيامبر ( ص ) را جمع كرد و پيش عمر بن منكدر رفتند . ابو حازم [ 1 ] با عمر بن منكدر گفتگو كرد كه اندكى از عبادت خود بكاهد . گفت : چه كنم شب فرا مىرسد و بيم مرا فرو مىگيرد و چون قرآن مىخوانم باز مىگردم و بار ديگر مىخوانم و شب سپرى مىشود و من به انجام وظيفه خود نرسيدهام .
احمد بن ابى اسحاق ما را خبر داد و گفت علاء بن عبد الجبّار برايم حديث كرد و گفت شنيدم نافع بن عمر جمحى مىگفت * چون بيمارى و درد عمر بن منكدر شدت يافت ابو حازم را پيش او فرا خواندند عمر بىتابى مىكرد . ابو حازم در آن باره با او سخن گفت .
عمر پاسخ داد بيم آن دارم كه از سوى خداوند گناهانى براى من آشكار و محاسبه شود كه هرگز آنها را به حساب نمىآوردهام . نافع مىگويد : اين آيه تمام شب خواب را از او ربوده و مضطربش مىداشت . [ 2 ] عمر بن منكدر مردى سخت پارسا و عبادت پيشه بود .
هامش
[ 1 ] . يعنى سلمة بن دينار كه از پارسايان نامور قرن دوم هجرى است . شرح حال و اخبار او به تفضيل در ابو نعيم ، حلية الاولياء ، ج 3 ، ص 256 - 229 آمده است و به روزگار حكومت عباسى درگذشته است - م .
[ 2 ] . يعنى آيه چهل و هفتم ، سوره سى و نهم - زمر .