تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
( 1 ) نقل كرد كه مىگفته است * بسيارى از شبها ابن منكدر نماز مىگزارد و مىگفت هم اكنون چه بسيار چشمها كه براى فراهم ساختن روزى من بيدار است . گويد : او را همسايهء بيمار و گرفتارى بود كه شبها فرياد مىكشيد . محمد هم با صداى بلند حمد مىكرد . به او در اين باره گفتند . گفت : او صدايش را از گرفتارى بلند مىكند من هم براى شكر نعمت صدايم را بلند مىكنم ! سفيان بن عيينة از گفتهء محمد بن سوقه ما را خبر داد كه مىگفته است * به محمد بن منكدر گفته شد در حالى كه وام دارى به حج مىروى ؟ گفت : آرى براى اينكه وام من پرداخت شود حج مىگزارم . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد كه گفت يوسف پسر محمد بن منكدر ، از قول پدرش براى ما حديث كرد كه مىگفته است * من آزمند به دعا كردن شده‌ام . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت منكدر پسر محمد بن منكدر ، از گفتهء پدرش براى ما حديث كرد كه مىگفته است * مردى از اهالى يمن صد دينار پيش من به امانت سپرد و خود به مرز رفت - براى شركت در جهاد . من به او گفتم : اگر نيازمند شديم مىتوانيم آن را هزينه كنيم تا هنگامى كه برگردى بدهيم ؟ گفت : آرى . گويد : محمد بن منكدر آن را هزينه كرد . هنگامى كه آن مرد برگشت و مىخواست به يمن برود چيزى از آن صد دينار پيش ابن منكدر نبود . از آن مرد پرسيد چه هنگامى مىخواهى به يمن برگردى ؟ گفت : به خواست خدا فردا . محمد به مسجد رفت و آن جا تا سحر شب زنده‌دارى و دعا كرد كه خداوند آن صد دينار را به هر گونه و از هر كجا مىخواهد برساند . گويد : در حالى كه محمد بن منكدر در سجده بود كسى آمد و كيسه كوچكى را در كفش او نهاد . محمد بر آن كيسه دست زد و دانست كيسه‌اى است كه در آن صد دينار است . خداى را ستايش كرد و به خانه خود برگشت و چون روز برآمد آن را به صاحبش تسليم كرد . واقدى مىگويد : ياران ما مىگويند كسى كه آن صد دينار را در كفش او نهاده عامر پسر عبد الله بن زبير بوده كه از اين گونه كارها بسيار انجام مىداده است . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت حر بن يزيد حذّاء - كفش دوز - براى من