( 1 ) گويد محمد بن عمر واقدى ، از عبد الرحمان بن ابى الزناد ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز در حالى كه سى و نه سال و پنج ماه از عمر او گذشته بود درگذشت .
گويد از سعيد بن عامر شنيدم كه مىگفت * هنگامى كه عمر بن عبد العزيز درگذشت سى و نه سال و چند ماه داشت .
گويد احمد بن عبد الله بن يونس ما را خبر داد و گفت از ابو بكر بن عياش شنيدم كه مىگفت * عمر بن عبد العزيز سى و نه سال عمر كرد .
گويد فضل بن دكين ما را خبر داد و گفت از سفيان بن عيينه شنيدم كه مىگفت * عمر بن عبد العزيز به هنگام مرگ چهل سال داشت . سفيان بن عيينه مىگويد : از پسر عمر بن عبد العزيز هم پرسيدم كه پدرش به چند سالگى رسيده است ؟ گفت : فقط به چهل سالگى ، و دو سال و چيزى بيشتر پادشاهى كرد .
محمد بن سعد گويد از گفتهء عبد الله بن صالح ، از معاوية مرا خبر دادند كه مىگفته است * چون مرگ عمر بن عبد العزيز فرا رسيد به خويشاوندان خود سفارش كرد كه هنگامى كه گور مرا مىكنيد گود نكنيد كه طبقه بالاى زمين بهترين جاى آن و طبقه زير بدترين جاى آن است .
محمد بن يزيد بن خنيس از گفتهء وهيب بن ورد ما را خبر داد كه مىگفته است ما را خبر رسيده است كه * چون عمر بن عبد العزيز درگذشت فقيهان پيش همسرش آمدند تا او را تسليت دهند و تعزيت گويند . به او گفتند به حضورت آمدهايم كه مرگ عمر را به تو تسليت دهيم ، هر چند [ 1 ] كه اين سوگوارى براى همهء امت است . اينك خدايت رحمت كناد به ما خبر بده احوال عمر در خانهاش چگونه بود ؟ كه داناترين افراد به احوال مردم همسر اوست . گفت : به خدا سوگند عمر بن عبد العزيز چنان نبود كه از همهء شما بيشتر نماز بخواند يا روزه بگيرد ولى به خدا سوگند من هرگز بندهاى را نديدم كه از عمر بن عبد العزيز از خداوند بيشتر بترسد . به خدا سوگند اتفاق مىافتاد كه زير يك لحاف بوديم و آنجا بايد شادى مرد نسبت به همسرش به حد كمال برسد اگر چيزى از فرمان خدا بر دل او خطور مىكرد چنان به
هامش
[ 1 ] . از اين جا بزرگترين افتادگى چاپ ادوارد ساخاو و همكارانش شروع مىشود ، و خوشبختانه در چاپ محمد عبد القادر عطاء آمده است كه شرح حال 407 شخص را در 160 صفحه جلد پنجم چاپ كردهاند و بديهى است كه از اين پس ترجمه بر مبناى اين چاپ خواهد بود - م .