( 1 ) حضور حسين آمدند و او را براى خلع معاويه از حكومت فراخواندند و گفتند : ما انديشهء تو و انديشهء برادرت را به خوبى مىدانيم . فرمود : من اميدوارم كه خداوند برادرم را با انديشهاى كه در دوستى خوددارى و صلح داشت پاداش دهد و مرا هم در انديشهاى كه نسبت به پيكار ستمكاران دارم پاداش دهد .
در اين هنگام مروان بن حكم براى معاويه نوشت من در امان نيستم كه حسين در كمين فتنه انگيزى نباشد ، و روز و داستان شما با حسين را دراز دامن مىپندارم .
معاويه براى حسين ( ع ) چنين نوشت : آن كس كه عهد و پيمان خود را به پيشگاه خدا عرضه داشته است سزاوار است كه به آن وفادار بماند . آگاه شدهام كه گروهى از كوفيان تو را به خروج و ستيز فراخواندهاند . عراقيان همانان هستند كه خود به خوبى آزمودهاى ، كار را به پدر و برادرت تباه كردند . از خدا بترس ! و پيمان را فرايادآور ، و همانا هر گاه نسبت به من مكر ورزى من هم نسبت به تو مكر مىورزم . حسين ( ع ) براى معاويه چنين نوشت : نامهات به من رسيد . من شايسته و سزاوار چيز ديگرى جز آنچه به تو خبر رسيده است هستم ، و كسى جز خداوند به نيكوييها راهبر نيست . من نه آهنگ پيكار با تو دارم و نه قصد ستيز ، با آنكه در پيشگاه خداوند براى خود عذرى در رها كردن پيكار با تو نمىبينم ، و هيچ فتنهاى بزرگتر از حكومت تو بر مردم نمىشناسم .
معاويه گفت : اگر ابو عبد الله را به هيجان آوريم گويى شير را برانگيختهايم . همچنين در پى برخى از اخبارى كه از حسين ( ع ) به اطلاع معاويه رسيده بود براى آن حضرت چنين نوشت : گمان مىكنم انديشه شورش بر سردارى ، دوست مىدارم خودم آن را ببينم و دريابم و به پاس تو از آن درگذرم .
على بن محمد مدائنى از جويرية بن اسماء ، از مسافع بن شيبه براى ما نقل كرد كه مىگفته است * حسين در مكه كنار محلهء ردم با معاويه رو به رو شد ، دست دراز كرد لگام شترش را گرفت و نشاند و مدت درازى با او آهسته سخن گفت و برگشت . معاويه شتر خود را برانگيخت . يزيد بر او اعتراض كرد و گفت : چگونه است كه همواره بايد مردى خود را به تو رساند و شتر تو را به زانو درآورد . معاويه گفت : رهايش كن ممكن است همين كار را از كس ديگرى جز من بخواهد و براى او روا ندارد و او را بكشد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 81
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٨١