( 1 ) همه از بردبارترين و خردمندترين مردان بود .
مروان مردى تندخو ، تند زبان و حاضر جواب و زبان آور بود و كمتر مىتوانست از اظهار دوستى و دشمنى كه در سينه نسبت به اشخاص داشت خوددارى كند و آن را بر زبان مىآورد . در حالى كه سعيد بن عاص بر خلاف او خوددار بود و دوستى و دشمنى را بر زبان نمىآورد و مىگفت كارها و دلها دگرگون مىشود شايسته نيست كه آدمى امروز ستايشگر و فردا خردهگير باشد .
محمد بن عمر واقدى از عبد الرحمان بن ابى الزناد ، از پدرش نقل مىكرد كه * معاويه در سال پنجاه حج گزارد . در آن سال سعيد بن عاص حاكم مدينه بود . معاويه او را در ماههاى پايانى سال چهل و نه كه سال رحلت حسن بن على است به حكومت مدينه گماشته بود . معاويه پيوسته در اين فكر بود كه سعيد را از حكومت بر كنار كند زيرا مروان براى معاويه نامه مىنوشت و گوشزد مىكرد كه در موضوع دفن حسن ( ع ) چه رنجى كشيده است و حال آنكه سعيد بن عاص با بنى هاشم ديدار داشته و دربارهء به خاكسپارى حسن ( ع ) در آرامگاه حضرت پيامبر و كنار ابو بكر و عمر مدارا مىكرده است . معاويه به مروان وعده داده بود كه سعيد را از حكومت مدينه بر كنار و او را به حكومت منصوب خواهد كرد . با اين حال سعيد همچنان حاكم مدينه بود و معاويه از شتاب در عزل او آزرم مىكرد . سعيد كه از نامههاى مروان آگاه بود هر گاه مروان را مىديد با شوخى مىپرسيد هنوز دربارهء حكومت من نامهاى براى تو نرسيده است ؟ مروان مىگفت : چرا چنين مىگويى آيا گمان مىكنى من در جستجوى حكومت تو هستم ؟ و چون مروان اين سخن را تكرار مىكرد سعيد بن عاص آزرم و سكوت مىكرد .
به مروان خبر رسيد كه از شام به سعيد بن عاص نوشتهاند كه مروان به معاويه نامهها نوشته و دربارهء تو فريب كارى مىكند و مىنويسد كه تو طرفدار بنى هاشمى . سعيد در سال پنجاه و سوم حج گزارد و در آغاز سال پنجاه و چهارم مروان به حكومت مدينه گماشته شد .
سعيد پس از آن هر گاه مروان را مىديد به شوخى مىگفت : آرى معاويه به هنگام مرگ حسن به تو وعده داده بود كه تو را به حكومت مىگمارد و مرا بر كنار مىسازد و همچنان كه مىبينى من چند سال پس از مرگ حسن حاكم بودم و خدا مىداند كه اگر سبكى و خودسرى نمىبود خود از كار كناره گرفته و به امير المؤمنين پيوسته بودم . مروان مىگفت :
كوتاه بيا كه ما روز مرگ حسن از تو چيزهايى ديديم كه پنداشتيم گرايش تو به بنى هاشم
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 51
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥١