تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
( 1 ) آمد . عبد الملك به پرده‌داران خود دستور داده بود در هر ساعت از شب و روز كه قبيصه بيايد اگر تنها باشم يا مردى هم پيش من باشد او را بار دهيد . و اگر پيش زنها بودم او را به تالار راهنمايى كنيد و مرا آگاه سازيد . قبيصه مهردار بود و نامه‌هاى بريد هم به وسيله دبير به او سپرده مىشد و او پيش از عبد الملك از خبرها آگاه مىشد و نامه‌ها را مىخواند و آنها را گشاده پيش عبد الملك مىآورد و عبد الملك براى بزرگداشت قبيصه نامه‌ها را مىخواند . آن شب قبيصه درآمد و گفت : اى امير مؤمنان خدايت در مرگ برادرت پاداش دهد . عبد الملك پرسيد : درگذشت ؟ گفت : آرى . عبد الملك انا لله گفت و سپس روى به روح بن زنباع كرد و گفت : اى ابو زرعه ! خداوند آنچه را اراده و بر آن اتفاق كرده بوديم كفايت فرمود . و به قبيصه گفت : كارى كه مىخواستيم انجام دهيم بر خلاف راى تو بود . قبيصه پرسيد : داستان چيست ؟ عبد الملك او را آگاه ساخت . قبيصه گفت : اى امير مؤمنان مصلحت همواره در شتاب نكردن است و در شتاب‌زدگى چه چيزها كه نهفته است . عبد الملك گفت : چنين نيست چه بسا كه در شتاب كردن خير بسيار باشد . دربارهء عمرو بن سعيد نديدى كه شتاب در كار او بهتر از درنگ بود . عبد الملك پسر خود عبد الله را به امارت مصر گماشت و براى پسران خود وليد و سليمان فرمان وليعهدى پس از خود را نگاشت و بر همهء شهرها نامه فرستاده شد و مردم با آن دو بيعت كردند . مرگ عبد العزيز در ماه جمادى الاولى به سال هشتاد و پنج هجرت بود . [ 1 ] محمد بن عمر واقدى از قول رجال حديث خود ، از مردم مدينه ما را خبر داد كه مىگفته‌اند * عبد الملك احاديثى از عثمان حفظ كرده است و از ابو هريره و ابو سعيد خدرى و جابر بن عبد الله و ديگر اصحاب رسول خدا حديث شنيده است و پيش از رسيدن به خلافت عابد و زاهد بوده است . وهب بن جرير بن حازم از قول پدرش ، از نافع ما را خبر داد كه مىگفته است * عبد الملك بن مروان را در مدينه چنان ديدم كه جوانى جوينده و كمر بسته‌تر از او براى دانش نديده بودم . ابن سعد مىگويد خيال مىكنم گفت : و كوشاتر از او . عبيد الله بن محمد بن عايشه تيمى از پدرش ، از جعفر بن عطيّة بردهء آزادكرده و وابستهء قبيلهء خزاعة ، از پسر قبيصة بن ذؤيب ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است
هامش
[ 1 ] . آيا مرگ عبد العزيز مشكوك به نظر نمىرسد ؟ وانگهى با توجه به آنكه مرگ روح بن زنباع را به سال هشتاد و چهار نوشته‌اند ، نمىتوان از لحاظ صحت تاريخ به اين مطلب اعتماد كرد - م .