تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
( 1 ) است . هر كس آهنگ ستيز كند چه فرزند و چه پدر چيزى جز شمشير در ميانه نخواهد بود . عبد الملك اين سخن را بدان سبب گفت كه خالد بن يزيد بن معاويه و عمرو بن سعيد بن عاص با او نشسته بودند و چون از قيام آن دو بيم داشت چنان گفت و مقصودش آن دو بود . عبد الملك اين را مىدانست كه مردم شام از عمرو بن سعيد سخت فرمان بردارند . خالد بن يزيد را هم مروان اميدوار كرده بود كه او را وليعهد خود قرار دهد و چنان نكرده بود كه پس از خود براى عبد الملك و پس از عبد الملك براى عبد العزيز بيعت به خلافت گرفته بود و بدين گونه خالد بن يزيد نوميد شده بود و چنان بود كه از عبد الملك هم اميد داشت و هم بيم . محمد بن عمر واقدى از يحيى بن عبد الله بن ابى فروة ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه عبد الملك براى جنگ با مصعب از دمشق به راه افتاد و آهنگ عراق كرد ، در جايى كه با منطقه بطنان حبيب يك شب فاصله بود ، خالد بن يزيد و عمرو بن سعيد با يك ديگر نشستند و دربارهء كار عبد الملك گفتگو كردند و دربارهء همراهى خود با او در حالى كه عبد الملك نسبت به آنان مكر ورزى مىكند و وعده‌هاى ياوه مىدهد رايزنى كردند . عمرو بن سعيد گفت : من برمىگردم . خالد هم او را تشويق كرد . عمرو بن سعيد برگشت و به دمشق آمد . در آن هنگام حصار و باروى دمشق استوار بود . عمرو شاميان را به بيعت با خود فراخواند و ايشان شتابان برگرد او جمع شدند . چون عبد الملك ، عمرو بن سعيد را پيدا نكرد پرسيد ابو اميه - عمرو بن سعيد - كجاست ؟ گفتند : برگشته است . عبد الملك با مردم به سوى دمشق بازگشت و كنار شهر فرود آمد و شانزده شب همان جا پايدارى كرد . سرانجام عمرو بن سعيد دروازه را براى او گشود و دوباره با عبد الملك بيعت كرد . عبد الملك نخست از او گذشت كرد و اندكى پس از آن تصميم به كشتن او گرفت . روزى به او پيام فرستاد و فراخواندش ، عمرو احساس كرد كه اين پيام همراه شر و بدى است . بدين سبب چاره انديشى كرد و زير جامه زره پوشيد و با همراهان خود پيش عبد الملك رفت . ساعتى گفتگو كرد . عبد الملك به يحيى بن حكم فرمان داده بود كه چون براى نماز بيرون برود گردن عمرو بن سعيد را بزند . عبد الملك روى به عمرو بن سعيد كرد و گفت : اى ابو اميه ! اين گرفتاريها كه فراهم مىآورى و اين چاهها كه براى ما مىكنى چيست ؟ و سپس آنچه را از او سر زده بود به او تذكر داد و براى نماز بيرون رفت . چون برگشت يحيى بن حكم اقدامى نكرده بود . عبد الملك او را دشنام داد و سپس خود و همراهانش اقدام كردند