تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
( 1 ) مدينه بيرون رفت . ميان راه مسلم بن عقبه كه يزيد او را همراه لشكر به مدينه گسيل داشته بود ايشان را ديد . مروان و عبد الملك همراه او برگشتند . عبد الملك گرفتار بيمارى آبله شد و در منطقهء ذو خشب درنگ كرد و از آنان كناره گرفت . عبد الملك كسى را در منطقه مخيض كه در دوازده ميلى مدينه و ميان ذو خشب و مدينه است گماشت و كس ديگرى را هم به مدينه فرستاد كه شاهد جنگ باشد و اخبار را به او برساند . عبد الملك بيم داشت كه مردم مدينه پيروز شوند . روزى همچنان كه عبد الملك در ذو خشب در كاخ مروان نشسته و منتظر خبر بود ، فرستاده‌اش در حالى كه با جامهء خود اشاره مىكرد آشكار شد . عبد الملك گفت : اين مژده رسان است كه مىآيد . اندكى بعد فرستاده او كه در مخيض بود آمد و خبر آورد كه مردم مدينه كشته شدند و شاميان وارد آن شهر شده‌اند . عبد الملك به سجده افتاد و پس از بهبودى وارد مدينه شد . كس ديگرى غير از محمد بن عمر واقدى گفته است * مردم مدينه هنگامى كه بنى اميه را از مدينه بيرون كردند از آنان عهد و پيمان گرفتند كه نبايد با دشمن همكارى كنند و نبايد دشمن را بر اسرار آن آگاه سازند . هنگامى كه مسلم بن عقبه در وادى القرى به بنى اميه برخورد مروان به پسرش عبد الملك گفت : تو پيش از من پيش مسلم برو شايد به آنچه كه از تو مىپرسد بسنده كند و دست از من بردارد . عبد الملك پيش مسلم رفت . مسلم به او گفت : هر آگاهى كه دارى بگو و اخبار مردم و انديشه خودت را بازگو كن . عبد الملك گفت : آرى و همه اخبار مردم مدينه را به او گفت و اسرارشان را بازگو كرد و افزود كه از چه راهى مىتوان آنان را غافلگير ساخت و از چه نقاطى مىتوان به شهر نفوذ كرد و مسلم را راهنمايى كرد كه كجا بايد فرود آيد و لشكرگاه بسازد . پس از عبد الملك ، مروان پيش مسلم رفت . مسلم به او گفت : تو چه خبر دارى ؟ مروان گفت : مگر عبد الملك پيش تو نيامده است ؟ مسلم گفت : آرى آمد . مروان گفت : عبد الملك را كه ديده باشى مرا ديده‌اى . مسلم گفت : آرى همين گونه است و عبد الملك چه مرد بزرگى است ، با كمتر كسى از قريش سخن گفته‌ام كه مانند او باشد . ابو عبيد از ابو الجراح ، از محمد بن منتشر ، از مردى از شاخهء وداعه از قبيلهء همدان كه اهل اردن بوده است ما را خبر داد كه مىگفته است * به هنگام آمدن مسلم بن عقبه به مدينه همراه او بوديم . در منطقه ذو المروة به نخلستانى رفتيم . جوانى خوش چهره و برازنده در حال نماز بود . ساعتى در آن نخلستان گردش كرديم ، آن جوان نماز خود را گزارد و از من