تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
( 1 ) محمد بن سعد از احمد بن محمد بن وليد ازرقى ، از عطّاف بن خالد ، از ابن حرمله نقل مىكند كه مىگفته است * براى نماز صبح به مسجد مىرفتم . به مستى برخوردم كه بر زمين افتاده بود . او را كشيدم و به خانهء خود بردم . سپس سعيد بن مسيب را ديدم ، از او پرسيدم اگر كسى مرد مستى را بيابد آيا بايد او را به حاكم بسپارد تا بر او حد بزند ؟ گفت : نه اگر بتوانى زير جامهء خود او را پنهان كنى ، چنان كن . من به خانهء خود برگشتم . آن مرد به هوش آمده بود و همين كه مرا ديد در چهره‌اش نشان آزرم ديدم . گفتم : آيا آزرم نمىكنى اگر دوش تو را گرفته بودند بر تو حد زده مىشد و تو ميان مردم همچون مرده افتاده بودى و نمىشد به سود تو گواهى داد . گفت : به خدا سوگند ديگر هرگز چنين نخواهم كرد . ابن حرمله مىگويد : پس از آن او را ديدم كه نيكوكار شده بود . محمد بن سعد از سعيد بن منصور ، از مسلم بن خالد ، از يسار بن عبد الرحمان نقل مىكرد كه * سعيد بن مسيب يكى از دختران خود را فقط با كابين دو درم به ازدواج برادرزاده‌اش در آورده بود . محمد بن سعد از عمر بن عاصم ، از سلام بن مسكين ، از عمران بن عبد الله خزاعى نقل مىكرد كه * سعيد بن مسيب يكى از دختران خود را به ازدواج جوانى قرشى در آورد . چون غروب شد به دختر گفت : جامهء خود را بپوش و از پى من بيا . دختر جامه پوشيد و پيش پدر آمد . سعيد به دختر گفت : دو ركعت نماز بگزار كه گزارد . خود سعيد هم دو ركعت نماز گزارد و به شوهر دختر پيام فرستاد بيايد . چون آمد ، دست دختر را در دست او نهاد و گفت : او را با خود به خانه‌ات ببر . آن جوان دختر را به خانه برد . مادرش چون آن دختر را ديد پرسيد اين كيست ؟ گفت : زن من است . دختر سعيد بن مسيب كه او را به من سپرده است . مادر گفت : اگر بر او دست يازى نگاه كردن بر چهره من بر تو حرام خواهد بود . صبر كن تا براى او آنچه شايسته زنان قريش است انجام دهم . او دختر را به مادر سپرد و پس از آنكه آنچه لازم بود انجام داد با او همبستر شد . محمد بن سعد از قبيصه بن عقبه ، از سفيان ، از عبيد بن نسطاس نقل مىكند كه مىگفته است * سعيد بن مسيب را ديدم عمامه‌يى سياه بسته و دنبالهء آن را از پشت سرش آويخته است و بر تن او ازار طيلسانى ديدم و دو كفش پوشيده بود . محمد بن سعد از معن بن عيسى ، از محمد بن هلال نقل مىكند كه * سعيد بن مسيب را ديده است عمامه‌يى سپيد همراه شب كلاه نرمى پوشيده است . عمامه‌اش نشان سرخى هم