تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
( 1 ) مىماند ؟ خدا را خدا را در باقىماندگان . در همين هنگام صدايى از پشت سر خود شنيدم و چون برگشتم على ( ع ) را ديدم كه با رايت مىدود و هروله مىكند و چون پرچم را جاى ثابتى نگهداشت پسرش محمد به او پيوست و شنيدم مىگويد : پسركم رايت خود را استوار بدار كه من شروع به پيشروى مىكنم و ديدم چنان شمشير مىزد كه براى او راه گشوده مىشد و مىگريختند و باز ميان ايشان برمىگشت . فضل بن دكين از فطر بن خليفة ، از منذر ثورى نقل مىكند كه گفته است پيش محمد بن حنفيه بودم شنيدم مىگفت * پس از پيامبر ( ص ) در مورد هيچ كس گواهى نمىدهم كه حتماً اهل نجات باشد و از بهشتيان شمرده شود حتى در مورد پدرم كه مرا به وجود آورده است . مردم با تعجب به او نگريستند . گفت : آرى با آنكه هيچ كس ميان مردم نمىتواند مانند على باشد كه آن همه كار پسنديده و فداكارى انجام داده باشد . قبيصه بن عقبه از سفيان ، از پدرش ، از ابو يعلى ، از محمد بن حنفيه نقل مىكند كه * در آن هنگام كه در دره متحصن بود [ 1 ] مىگفت : اگر پدرم در اين كار و فتنه زنده مىبود جاى پاى او هم در همين دره بود . احمد بن عبد الله بن يونس از ابو شهاب ، از ليث ، از محمد ازدى ، از محمد بن حنفية نقل مىكند كه مىگفته است * مردم افراد دو خانواده را همانند خدا گرفته و پنداشته‌اند . ما و اين پسر عموهايمان يعنى بنى اميه را . فضل بن دكين از عبثر پدر زييد ، از سالم بن ابى حفصة ، از منذر بن ابى يعلى ، از محمد بن حنفيه نقل مىكند كه مىگفته است * ما افراد دو خانواده را مردم همچون خدا گرفته و پنداشته‌اند ، يعنى خاندان ما و بنى اميه را . موسى بن اسماعيل از ابو عوانة ، از ابو حمزة نقل مىكند كه مىگفته است * مردم به محمد بن على سلام مىدادند و مىگفتند : سلام بر تو اى مهدى . مىگفت : آرى من مهدى هستم كه به خير و هدايت رهنمون مىكنم . نام من نام پيامبر و كنيه‌ام كنيهء پيامبر است . بنابر اين هر كس از شما كه مىخواهد به من سلام كند بگويد سلام بر تو اى محمد ، سلام بر تو اى ابو القاسم . فضل بن دكين از ابو العلاء خفّاف ، از منهال بن عمرو روايت مىكند كه مىگفته است
هامش
[ 1 ] . ظاهراً مقصود پناهنده شدن محمد بن حنفيه در دره‌يى به روزگار فتنه ابن زبير است . براى اطلاع بيشتر به ترجمهء نهاية الارب ، ج 6 ، ص 8 - 36 مراجعه فرماييد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 212 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد