تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
( 1 ) گفت : با همين يك چشم كورت از ميان همهء مردم تو آن را ديدى ؟ هاشم گفت : در مورد چشم كورم مرا سرزنش مىكنى و حال آنكه اين چشم من در راه خدا كور شده است . چشم هاشم در جنگ يرموك كور شده بود . فرداى آن روز هاشم در خانهء خود روزه گشود و مردم در حضورش چاشت خوردند و چون اين خبر به اطلاع سعيد بن عاص رسيد كسانى را فرستاد كه او را تازيانه زدند و خانه‌اش را به آتش كشيدند . ام الحكم دختر عتبة بن ابى وقاص كه از زنان هجرت كننده بود و نافع بن ابى وقاص از كوفه بيرون آمدند و خود را به مدينه رساندند و موضوع را به اطلاع سعد بن ابى وقاص رساندند كه سعيد بن عاص نسبت به هاشم چه كرده است . سعد بن ابى وقاص پيش عثمان آمد و موضوع را به او گفت . عثمان گفت : سعيد بن عاص را در اختيار شما مىگذارم و او را در قبال هاشم بزنيد و خانهء سعيد را به جاى خانه هاشم آتش بزنيد . عمر بن سعد كه در آن هنگام نوجوانى بود شتابان شروع به دويدن كرد تا آتش به خانه سعيد بن عاص زند . اين خبر به عايشه رسيد به سعد بن ابى وقاص پيام فرستاد و از او خواست كه از اين كار خوددارى كند و سعد بن ابى وقاص پذيرفت . در همين هنگام مالك اشتر و يزيد بن مكفف و ثابت بن قيس و كميل بن زياد نخعى و زيد و صعصعه پسران صوحان عبدى و حارث بن عبد الله اعور و جندب بن زهير و ابو زينب كه از قبيله ازد بودند و اصغر بن قيس حارثى از كوفه پيش عثمان آمدند و از او خواستند سعيد بن عاص را از كوفه عزل كند . سعيد هم از كوفه حركت كرد و همان هنگام كه آنان پيش عثمان بودند و او هم رسيد و عثمان از عزل او خوددارى كرد و به او دستور داد به كار خويش بازگردد . اشتر همان شب همراه تنى چند از ياران خويش از مدينه بيرون آمد و ده شبه خود را به كوفه رساند و بر كوفه دست يافت و به منبر رفت و گفت : اين سعيد بن عاص وقتى اين جا آمد مىپنداشت كه اين منطقه سواد بوستان برخى از غلامان قريش است و حال آنكه اين جا جايى است كه سرهاى شما فرو افتاده و نيزه‌هاى شما در زمين آن استوار شده است و اين مال شما و مال ياران شماست . هر كس براى خداوند بر خود حقى مىبيند در ناحيه جرعة حاضر شود . مردم بيرون آمدند و در جرعه لشكرگاه ساختند و آن ميان كوفه و حيره قرار دارد . و چون سعيد بن عاص كه به كوفه بر مىگشت به منطقه عذيب رسيد اشتر ، يزيد بن قيس ارحبى و عبد الله بن كنانة عبدى را كه هر دو جنگ آور بودند خواست و براى هر يك از ايشان رايتى به فرماندهى پانصد سوار بست و به آن دو گفت : پيش سعيد بن عاص برويد و او را بيم دهيد و بگوييد پيش سالارش برگردد و اگر خوددارى كرد گردنش را بزنيد و سرش را