( 1 ) « سوگند به جان تو آن روز كه پرچم بر دوش مىكشيدم تا سواران بت لات بر سواران محمد ( ص ) پيروز شوند ، همچون شبروى بودم كه سرگردان در سياهى شب خود بود و امروز آغاز رهنمون شدن و هدايت پذيرفتن من است . راهنمايى غير از نفس من مرا به خدا هدايت و راهنمايى كرد همانى كه گفته بودم دور كردم تمام دور كردن را . [ 1 ] » پيامبر فرمودند :
بلكه ما شما را دور رانديم .
عبيد الله بن موسى از اسرائيل ، از ابو اسحاق ، از براء نقل مىكند * كسى از او پرسيد .
اى ابو عماره شما روز حنين گريختيد ؟ براء گفت : گواهى و شهادت مىدهم كه رسول خدا ( ص ) نگريخت . ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب لگام قاطرى را كه پيامبر سوار بود به دست داشت و همين كه مشركان پيامبر را احاطه كردند ، از استر پياده شد و شروع به گفتن اين كلمات فرمود :
« من پيامبرى هستم كه دروغ نگفته است من پسر عبد المطلبم » و در آن روز ديده نشد كه هيچ كس از مردم پايدارتر و استوارتر از خود پيامبر باشد .
على بن عيسى نوفلى از پدرش ، از اسحاق بن عبد الله بن حارث ، از پدرش عبد الله بن حارث بن نوفل نقل مىكند كه مىگفته است * ابو سفيان بن حارث شبيه پيامبر بوده است و چون به شام مىآمد ، هر كس او را مىديد مىگفت : اين پسر عموى محمد ( ص ) است و اين براى شباهت او بود .
ابو سفيان هم در شعر خود مىگويد :
« راهنمايى غير از نفس من مرا راهنمايى كرد و همان كس كه او را سخت دور راندم مرا به خدا دلالت فرمود . از او مىگريزم و از محمد دورى مىجويم در عين حال اگر نسبت خود را به او پنهان كنم و نگويم باز مرا به نام او مىخوانند . [ 2 ] » يعنى به سبب شباهت به او شناخته مىشوم . و گويد : ابو سفيان بن حارث و پسرش جعفر در حالى كه عمامههاى خود را به روى خود بسته بودند ، به سوى پيامبر ( ص ) حركت كردند و چون به حضورش رسيدند ، گفتند : اى
هامش
[ 1 ] . لعمرك انى يوم احمل رايةً * لتغلب خيل اللات خيل محمد دكا لمدلج الحيران اظلم ليله * فهذا او انى اليوم اهدى و اهتدى هدانى هاد غير نفسى و دلّنى * على الله من طردت كل مطرد
[ 2 ] . هدانى هاد غير نفسى و دلّنى * على الله من طردت كل مطرد افر و انأى جاهدا عن محمد * و ادعى و ان لم انتسب بمحمد