( 1 ) عباس ، حارث كه از حارث نسلى باقى نمانده است و اميّة و عبد شمس و عبد المطلب است . و اروى يا هند بزرگ و هند كوچك كه مادر ايشان ام حكيم دختر زبير بن عبد المطلب است . و اروى كوچك كه مادرش كنيزى بوده است . و آدم پسر ربيعه كه دوران شير خوارى و كودكى خود را ميان قبيلهء هذيل سپرى كرد و در جنگى كه بنى ليث با هذيل كردند ، سنگى به آن كودك كه جلو خيمهها بود برخورد و سرش را درم كوفت و كشته شد . او همان كسى است كه پيامبر ( ص ) روز فتح مكه فرمودند : همانا تمام خونهاى دورهء جاهلى زير پاست و نخستين خونى كه آن را رها مىكنم خون پسر ربيعة بن حارث بن عبد المطلب است .
هشام بن محمد بن سائب مىگويد : پدرم و بنى هاشم نام اين كودك را در كتاب خود نياوردهاند ، بلكه همين اندازه گفتهاند كه پسرك كوچكى بوده است و نام او ثبت نشده است و خيال مىكنيم كسانى كه نام او را آدم نوشتهاند در كتابها خواندهاند كه پيامبر فرموده است :
دم ( خون ) پسر ربيعة را رها مىكنم و الفى براى آن افزودهاند و پنداشتهاند آدم بن ربيعه صحيح است . يكى از راويان نام او را تمام و ديگرى اياس گفتهاند و خداوند داناتر است .
گويند : ربيعة بن حارث هم دو سال از عمويش عباس بزرگتر بوده است .
هنگامى كه مشركان قريش از مكه براى جنگ بدر بيرون آمدند ، ربيعة در شام بود و به اين جهت با آنان در جنگ بدر شركت نكرد و پس از آن به مكه آمد ، و چون عباس و نوفل براى هجرت به حضور رسول خدا حركت كردند و اين هنگام جنگ خندق بود ، ربيعه آن دو را تا منطقهء ابواء بدرقه كرد و خواست از آن جا به مكه بازگردد . آن دو به او گفتند كجا ، به خانهء شرك برمىگردى ؟ كه با رسول خدا جنگ مىكنند و او را تكذيب مىنمايند ، و حال آنكه پيامبر نيرومند شده است و شمار يارانش بسيار شدهاند . با ما باش و او هم همراه ايشان در حالى كه هر سه مسلمان بودند ، در مدينه به حضور پيامبر پيوست و هجرت كرد .
پيامبر ( ص ) براى ربيعة بن حارث ساليانه يكصد خروار از محصول خيبر را مقرر فرمودند .
ربيعه در فتح مكه و جنگ حنين و طائف همراه پيامبر بود و روز حنين از كسانى بود كه با پيامبر ( ص ) ايستادگى و پايدارى كرد . او در مدينه در محله بنى حديله براى خود خانه ساخت و از پيامبر ( ص ) روايت نقل كرده است . ربيعه هم به روزگار حكومت عمر بن خطاب و پس از مرگ دو برادرش نوفل و ابو سفيان در مدينه درگذشت .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٩