تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
( 1 ) ياران را هجو گفت و بيست سال همچنان دشمن رسول خدا بود و از هيچ جنگى از جنگهاى قريش بر ضد پيامبر غيبت و تخلف نكرد و چون اسلام بحران قريش را پشت سر گذاشت و رسول خدا سال فتح مكه به سوى آن شهر حركت فرمود ، خداوند محبت اسلام را در دل ابو سفيان افكند . او مىگويد : پيش همسر و فرزندانم رفتم و گفتم آماده بيرون رفتن از مكه بشويد كه به زودى محمد فرا خواهد رسيد . آنان گفتند : فداى تو شويم چرا بينا نمىشوى و نمىبينى كه عرب و عجم از محمد ( ص ) پيروى كرده‌اند و تو همچنان در دشمنى او موضع گرفته‌اى و حال آنكه از همهء مردم به يارى دادن او سزاوارترى . گويد : به غلام خود كه نامش مذكور بود گفتم شتابان براى من چند شتر و اسبم را آماده كن . آن گاه از مكه بيرون آمديم و آهنگ تشرف به حضور پيامبر كرديم و به راه خود ادامه داديم تا به ابواء رسيديم و فرود آمديم . در آن هنگام مقدمهء سپاهيان پيامبر ( ص ) كه آهنگ مكه داشتند به ابواء رسيده بودند . من ترسيدم جلوتر بروم كه پيامبر ( ص ) خون مرا حلال اعلان فرموده بود . من از راه كناره گرفتم و در حالى كه دست پسرم جعفر را گرفته بودم پياده راه افتاديم و همان روزى كه پيامبر به ابواء رسيدند ، حدود يك ميل پياده رفتيم و روياروى پيامبر قرار گرفتيم و ايشان چهرهء خود را سوى ديگر برگرداندند ، من به آن سو رفتم باز چهرهء خود را برگرداندند و اين كار را چند بار تكرار فرمودند . همهء كسانى كه دور و نزديك بودند مرا دريافتند و فرو گرفتند و با خود گفتم پيش از آنكه به پيامبر ملحق شوم كشته خواهم شد ، ولى رحمت و نيكى او را متذكر شدم و همين موجب شد خوددار باشم و گمان مىكردم پيامبر از خبر مسلمان شدن من خوشحال خواهند شد . مسلمان شدم و همراه ايشان بودم و در فتح مكه و حنين شركت كردم و روز حنين همين كه با دشمن روياروى شديم ، من در حالى كه شمشير آخته در دست داشتم ، از اسب خود پياده شدم و پيامبر ( ص ) به من نگاه مىفرمود و شايد تصور نمىكرد كه مىخواهم جان خود را فداى او كنم . در اين هنگام عباس گفت : اى رسول خدا اين برادر و پسر عموى شما ابو سفيان بن حارث است از او راضى شويد . پيامبر فرمود : چنين كردم خداوند همه دشمنيها و ستيزه‌هايى را كه نسبت به من انجام داد بخشيد ، و سپس به من توجه فرمود و گفت : برادرم ، و به جان خودم سوگند كه پايش را در ركاب بوسيدم . عبيد الله بن موسى از عمرو بن ابى زائدة ، از ابو اسحاق نقل مىكند كه مىگفته است * ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب ، اصحاب پيامبر ( ص ) را هجو مىگفت و چون مسلمان شد اين ابيات را سرود :