( 1 ) عايشه مىگويد : زرهى بر تن سعد بود كه دست و پايش را نپوشانده بود و سعد از اشخاص تنومند و كشيده قامت بود و من بر او ترسيدم . آن گاه برخاستم و وارد نخلستانى شدم ، ديدم تنى چند از مسلمانان از جمله عمر بن خطاب آن جايند . مردى هم بر چهرهء خود مغفر انداخته بود . عايشه مىگويد ، عمر به من گفت : چه چيزى تو را اين جا آورده است ، به خدا سوگند كه جسورى ، اگر گرفتارى و بلايى پيش آيد در امان نخواهى بود و همواره مرا سرزنش كرد آن چنان كه آرزو كردم اى كاش هماندم زمين دهان مىگشود و مرا فرو مىبرد .
در اين هنگام آن مرد مغفر از روى خود برداشت ، ناگاه ديدم طلحة بن عبيد الله است . او به عمر گفت : امروز از چه حرف مىزنى ، چه گرفتارى و بلايى خواهد بود هر چه هم پيش آيد مگر در راه خدا نيست ؟ عايشه مىگويد : مردى از مشركان قريش به نام ابن العرقه تيرى به سعد بن معاذ زد و گفت : بگير كه من ابن عرقهام . تير به رگ دست سعد اصابت كرد و سعد همان دم خدا را فراخواند و عرضه داشت : پروردگارا تا سينهء مرا از بنى قريظه تسكين ندهى مرا زنده نگهدار . بنى قريظه در دورهء جاهلى دوستان و همپيمانان سعد بودند . عايشه مىگويد :
زخم او سر به هم آورد و خونريزى آن بند آمد و خداوند متعال طوفان را بر مشركان بر انگيخت و براى مؤمنان جنگ را كفايت فرمود كه خداوند با قوت و عزت است ، و ابو سفيان و همراهانش به مكه برگشتند و عيينه و همراهانش به نجد بازگشتند . بنى قريظه هم به حصارهاى خويش پناهنده شدند .
پيامبر ( ص ) به مدينه برگشت و دستور فرمود در مسجد خيمهاى براى سعد بن معاذ زدند . عايشه گويد : در اين هنگام جبرئيل در حالى كه دندانهايش هنوز غبار آلوده بود به حضور رسول خدا آمد و گفت : آيا سلاح را بر زمين گذاشت ؟ و حال آنكه به خدا سوگند فرشتگان هنوز سلاح را بر زمين نگذاشتهاند . به سوى بنى قريظه برو و با ايشان جنگ كن .
گويد : رسول خدا ( ص ) جامه جنگ پوشيد و فرمان حركت داد ، و رسول خدا از كنار مردم بنى غنم كه همسايگان مسجد بودند گذشت و پرسيد هم اكنون چه كسى از كنار شما گذشت ؟
گفتند : دحيه كلبى عبور كرد زيرا ريش و سيماى دحيه كلبى شبيه جبريل بود .
عايشه گويد : پيامبر ( ص ) بيست و پنج شبانروز بنى قريظه را محاصره كرد و چون محاصره بر ايشان سخت و گرفتارى آنان بسيار شد به آنان گفته شد تسليم فرمان رسول خدا شوند . آنان با ابو لبابة بن عبد المنذر مشورت كردند . به ايشان گفت : تسليم فرمان رسول
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 352
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٥٢