( 1 ) عارم بن فضل از حماد بن سلمه ، از هشام بن عروة ، از عروة نقل مىكند * چون هنگام جنگ حنين [ 1 ] پيامبر به ابو سفيان و عيينه و اقرع بن حابس آن همه عطا فرمود عباس بن مرداس چنين سرود : « آيا سهم من و سهم اسبم عبيد را كمتر از عيينة و اقرع قرار مىدهى . و من ميان قوم ثروتمندم ، ولى چيزى به من عطا نشد و چرا عطا از من بازداشته شد . [ 2 ] »
پيامبر فرمودند : زبانت را خواهم بريد و به بلال فرمودند وقتى به تو گفتم زبانش را قطع كن به او حلهاى ببخش . و پيامبر فرمودند : اى بلال اين را ببر و زبانش را ببر . بلال دست عباس بن مرداس را گرفت كه او را با خود ببرد . عباس گفت : اى رسول خدا آيا زبانم بريده مىشود ؟ اى گروه مهاجران آيا زبانم بريده مىشود ؟ و بلال همچنان او را مىكشيد و چون اين موضوع را مكرر گفت ، بلال گفت : پيامبر دستور فرموده است به تو حلهاى بپوشانم و اين چنين زبانت را كوتاه كنم و او را برد و حلهاى به او عطا كرد .
محمد بن عمر واقدى مىگويد * عباس بن مرداس نه ساكن مكه شد و نه ساكن مدينه ، در جنگها همراه پيامبر ( ص ) شركت مىكرد و سپس به سرزمينهاى قوم خود بر مىگشت و معمولًا در صحراهاى اطراف بصره مقيم بود و به بصره هم فراوان مىآمد و مردم بصره از او روايت نقل مىكنند . اعقاب او در صحراى اطراف بصره سكونت دارند و گروهى از ايشان هم ساكن بصره شدهاند .
جاهمة بن عباس بن مرداس
اين شخص اسلام آورد و از اصحاب پيامبر بود و از ايشان احاديثى نقل كرده است .
حجاج بن محمد از ابن جريج ، از محمد بن طلحة بن عبد الله بن عبد الرحمان ، از پدرش طلحه ، از معاوية پسر جاهمه نقل مىكند كه مىگفته است * جاهمه به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا مىخواهم به جنگ و جهاد بروم و به حضور شما آمدهام تا مشورت كنم . پرسيدند آيا مادر دارى ؟ گفت : آرى . فرمودند : در خدمت و ملازم او باش كه بهشت زير پاى اوست . براى بار دوم و سوم هم در موارد ديگرى پرسيد و پيامبر همين گونه پاسخ دادند .
هامش
[ 1 ] . در متن اشتباهاً به جاى حنين ، خيبر چاپ شده است - م .
[ 2 ] .أ تجعل نهبى و نهب العبيد بين عيينة و الاقرع * و قد كنت فى القوم ذا ثروة فلم اعط شيئاً و لم امنع