( 1 ) عفان بن مسلم از حماد بن سلمه ، از ثابت ، از عبد الرحمان بن ابى ليلى نقل مىكند * چون آيهء فوق نازل شد ، ابن ام مكتوم عرضه داشت : پروردگارا عذر مرا بپذير و در آن باره چيزى نازل فرما و خداوند « بدون عذر » را نازل فرمود كه ميان آن آيه قرار گرفت .
گويد : ابن ام مكتوم پس از نزول اين آيه ، به جنگ مىرفت و مىگفت : رايت را به من بدهيد كه من كورم و ياراى گريز ندارم و مرا ميان دو صف قرار دهيد .
عفان بن مسلم و وهب بن جرير هر دو از شعبه و عفان از قول شعبه ، از براء نقل مىكنند * چون اين آيه نازل شد كه « مؤمنانى كه از جنگ و جهاد باز مىنشينند با مجاهدان برابر نيستند . » پيامبر ( ص ) زيد بن ثابت را فرا خواندند و او استخوان شانهاى آورد و آن آيه را نوشت . در اين هنگام ابن ام مكتوم آمد و از كورى خود شكايت كرد ، و اين بخش از آيه كه « بدون آنان كه عذر دارند » نازل شد .
سليمان پدر داود طيالسى ، از شعبه ، از سعد بن ابراهيم ، از پدرش ، از قول زيد بن ثابت نقل مىكند كه * چون آيهء فوق نازل شد پيامبر ( ص ) استخوان شانهاى خواستند و مرا فراخواندند و فرمودند : آيهء را بنويس . ابن ام مكتوم آمد و كورى خود را متذكر شد و « بدون آنان كه عذر دارند . » بعد نازل شد .
سعيد بن منصور از عبد الرحمان بن ابى الزياد ، از پدرش ، از خارجة بن زيد ، از زيد بن ثابت نقل مىكند كه مىگفته است * كنار پيامبر ( ص ) نشسته بودم ، حالت وحى بر ايشان عارض شد و آن حضرت بالاى زانوى من افتاد و هرگز چيزى به آن سنگينى تحمل نكرده بودم و چون به حال معمولى برگشتند ، فرمودند : اى زيد بنويس ، و من بر استخوان شانهاى شروع به نوشتن كردم و چنين نوشتم : « يكسان نيستند مؤمنانى كه از جهاد باز مىنشينند و مجاهدانى كه در راه خدا جهاد مىكنند . » در اين هنگام ابن ام مكتوم همين كه فضيلت مجاهدان را شنيد برخاست و گفت : اى رسول خدا در مورد كسانى كه نمىتوانند جهاد كنند چگونه است ؟ هنوز سخن او تمام نشده بود كه دوباره حالت وحى به پيامبر ( ص ) دست داد و همچنان سنگينى بدن ايشان بر زانوى من افتاد و همان سنگينى بار نخست را احساس كردم . سپس پيامبر به حال خود برگشتند و فرمودند : اى زيد آن آيه را بخوان و چون خواندم ، فرمودند : بنويس « بدون آنان كه عذر دارند » . زيد مىگفته است : خداوند اين بخش از آيه را پس از بخش اول نازل فرمود و گويى هم اكنون مىبينم كه آن را بر كنارهء آن استخوان افزودهام .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨٩