تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
( 1 ) سميّه دختر خياط بود به همسرى ياسر در آورد كه عمار از او متولد شد و ابو حذيفه او را آزاد كرد . ياسر و پسرش عمار همراه ابو حذيفه بودند تا ابو حذيفه درگذشت و خداوند اسلام را آورد . ياسر و سميه و عمار و برادرش عبد الله بن ياسر مسلمان شدند . ياسر پسرى بزرگتر از عمار و عبد الله به نام حريث داشت كه بنو ديل در دورهء جاهلى او را كشتند و چون ياسر مسلمان شد ، بنى مخزوم او را گرفتند و شكنجه مىدادند كه از دين برگردد . مسلم بن ابراهيم و ابو قطن عمرو بن هيثم هر دو از قاسم بن فضل ، از عمرو بن مره جملى ، از سالم بن ابى جعد ، از عثمان بن عفان نقل مىكنند كه مىگفته است * در حالى كه پيامبر دست مرا گرفته بودند و در مكه قدم مىزديم ، به جايى رسيديم كه عمار و پدر و مادرش را شكنجه مىدادند . ياسر گفت : روزگار چنين است . پيامبر ( ص ) به او فرمودند : شكيبا و پايدار باش ، و سپس عرضه داشت : پروردگارا خاندان ياسر را بيامرز و همانا كه آمرزيده‌اى . فضل بن عنبسه خزاز واسطى از شعبه ، از ابى بشر ، از يوسف مكى نقل مىكند * پيامبر ( ص ) از كنار عمار و پدر و مادرش كه آنان را شكنجه مىدادند ، عبور كردند و فرمودند : اى خاندان عمار صبر كنيد كه وعده‌گاه شما بهشت است . [ 1 ]

حكم بن كيسان

از بردگان آزاد كردهء بنى مخزوم است . حكم همراه كاروان قريش بود كه عبد الله بن جحش به آن كاروان در نخله حمله برد و او را اسير كرد [ 2 ] واقدى مىگويد على بن يزيد ، از قول پدرش ، از عمه‌اش ، از مادرش كريمه دختر مقداد ، از قول پدرش نقل مىكند كه مقداد مىگفته است * من حكم بن كيسان را اسير گرفتم . فرماندهء ما خواست گردنش را بزند ، گفتم : رهايش كن او را به حضور پيامبر ببريم ، و او را حضور ايشان برديم . پيامبر ( ص ) او را به اسلام دعوت فرمودند ، او در پذيرفتن اسلام درنگ كرد . عمر گفت : اى رسول خدا براى چه با اين گفتگو مىكنى ؟ به خدا سوگند هرگز اين مسلمان نخواهد شد بگذار گردنش را بزنم و در جهنم به مادرش ملحق شود . پيامبر ( ص ) به عمر اعتنا نفرمود تا آنكه حكم بن كيسان مسلمان شد . عمر مىگفته است : چون او مسلمان
هامش
[ 1 ] . مادر عمار به دست مشركان مكه شهيد شد و در منابع ديگرى هم كه جستجو كردم به تاريخ مرگ ياسر بر نخوردم - م . [ 2 ] . اين حمله در ماه رجب سال دوم هجرت بوده است - م .