نبود . « 1 »
- 3 -
( 1 ) عبد الله بن ابى زياد ، از سيّار ، از سهل بن اسلم ، از يزيد بن ابى منصور ، از انس ، از ابو طلحة براى ما روايت كرد كه مىگفته است : از گرسنگى به رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم شكايت برديم و هر يك سنگى را كه بر شكم خود بسته بوديم نشان داديم ، در اين هنگام پيامبر صلى اللّه عليه و سلم دامن پيراهن خود را بالا زد كه از شدت گرسنگى دو سنگ بسته بود . « 2 »
- 4 -
( 2 ) محمد بن اسماعيل بخارى ، از آدم بن ابى اياس ، از شيبان ، از عبد الملك بن عمير ، از ابو سلمة بن عبد الرحمن ، از ابو هريره نقل مىكرد كه مىگفته است : پيامبر صلى اللّه عليه و سلم در ساعتى غير معهود كه معمولا كسى هم به ديدار آن حضرت نمىآمد ، از خانه بيرون آمد . قضا را ابو بكر با ايشان برخورد و پيامبر صلى اللّه عليه و سلم از او پرسيد چه چيزى ترا در اين ساعت از خانه بيرون آورده است ؟ گفت : به منظور ديدار رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم و به اميد آنكه به چهرهاش بنگرم و سلام دهم بيرون آمدهام . چيزى نگذشت كه عمر هم آمد و رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم از او پرسيد چه چيز ترا در اين ساعت از خانه بيرون آورده است ؟ گفت : اى رسول خدا گرسنگى مرا از خانه بيرون آورده است . پيامبر فرمود : آرى كه من هم گرسنهام . آنان هر سه به سوى خانه ابو الهيثم بن التّيهان انصارى رفتند كه داراى درختان خرما و بز و گوسپند بسيار بود و خدمتگزارى نداشت . ابو الهيثم را در خانه نيافتند . به همسرش گفتند سالار تو كجاست ؟ گفت رفته است براى ما آب شيرين بياورد . چيزى نگذشت كه ابو الهيثم با مشكى آكنده كه آن را بر دوش مىكشيد ، آمد و آن را بر زمين نهاد . خود را به پيامبر صلى اللّه عليه و سلم رساند و آن حضرت را در آغوش كشيد و مىگفت پدر و مادرم فداى تو باد ، و آنان را به نخلستان خود برد و فرشى براى آنان گسترد . خود كنار خرمابنى رفت و شاخهاى را كه خوشههاى خرما داشت بريد و به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و سلم آورد . رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم فرمود :
اى كاش رسيدههاى آن را جمع مىكردى و رطبها را مىآوردى ، بقيه را بر شاخ باقى
هامش
( 1 ) . اين روايت را هم محمد بن سعد در طبقات ( ترجمهء جلد اول ، صفحهء 405 ) و بيهقى در دلائل النبوة ( ترجمهء جلد اول ، صفحهء 162 ) آوردهاند . روايت بيهقى گوياتر است .
( 2 ) . خود ترمذى پس از توضيح درباره اين حديث نوشته است كه اين حديث غريبى است .