نمىگفت و چون لب به سخن مىگشود همنشينان او سر به زير مىافكندند و چنان خاموش مىماندند كه گويى پرنده بر سر ايشان نشسته است . و چون او سكوت مىفرمود ، يارانش سخن مىگفتند . هرگز در محضر او ستيز در گفتگو نداشتند و چون يكى لب به سخن مىگشود ، ديگران همگى خاموش بودند و به سخن آن شخص گوش مىسپردند تا از سخن فارغ شود . و اين رعايت ادب در مورد همگان ملحوظ بود . از آنچه ايشان مىخنديدند ، پيامبر هم مىخنديد و از آنچه آنان شگفتى مىكردند ، او هم شگفتى مىكرد . بىادبى و درشتى گفتار افراد غريب را به خوبى تحمل مىكرد ، تا آنجا كه گاهى ياران آن حضرت ، در صدد نهى كردن آن شخص از سخن گفتن برمىآمدند . پيامبر به ياران خود مىفرمود : هرگاه نيازمندى را مىبينيد ، نيازش را برآوريد و ياريش دهيد .
ستايش را ، آن هم در حد معمول ، فقط از كسى مىپذيرفت كه نسبت به او احسانى مبذول فرموده بود . هرگز سخن كسى را قطع نمىكرد ، مگر آنكه از حق درگذرد - مثلا شروع به غيبت كند - كه در آن صورت يا او را از سخن گفتن منع مىكرد يا خود از جاى برمىخاست . « 1 »
- 10 -
( 1 ) محمد بن بشار ، از عبد الرحمن بن مهدى ، از سفيان ، از محمد بن منكدر ، از جابر بن عبد الله انصارى براى ما نقل كرد كه مىگفته است : هيچگاه از پيامبر صلى اللّه عليه و سلم چيزى - از امور اين جهانى - نخواستند كه موافقت نكند و نه بگويد . « 2 »
- 11 -
( 2 ) ابو القاسم عبد الله بن عمران قرشى مكى « 3 » ، از ابراهيم بن سعد ، از ابن شهاب زهرى ، از
هامش
( 1 ) . اين بخش هم از همان حديث معروف است كه در صفحات قبل مكرر به منابع آن اشاره شد . بيهقى در دلائل النبوة ، ( ترجمهء جلد اول ، صفحهء 148 ) مىگويد ابو عبد الله حاكم نيشابورى مىگفته است راويان اين حديث آن را به سال 209 هجرى از على فرزند امام صادق ( ع ) شنيده و نقل كردهاند . به مكارم الاخلاق ، طبرسى ، چاپ اعلمى بيروت ، صفحهء 14 هم مراجعه فرماييد .
( 2 ) . اين حديث را هم بيهقى از همين راوى از جناب جابر در دلائل النبوة ( ترجمهء جلد اول ، صفحهء 158 ) آورده است و به گفته شيخ على قارى ، بخارى و مسلم هم ، هر دو نقل كردهاند . به بحار الانوار مرحوم علامه مجلسى ، چاپ جديد ، جلد شانزدهم ، صفحهء 231 مراجعه شود .
( 3 ) . عبد الرءوف مناوى ، شارح شمائل مىنويسد : عبد الله بن عمران ، از محدثان بزرگ قرن سوم هجرى و درگذشته به