( 1 )
وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ ، فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
« گروه زيادى از اهل كتاب ( جهودان ) دوست ميدارند كه شما را پس از ايمانتان كافر گردانند ، از غايت حسدى كه ايشان راست ، پس از اينكه حق ايشان را آشكار شد ، پس عفو و گذشت كنيد تا خداى فرمان خود را بياورد ، همانا كه خدا بر هر كارى تواناست » آيهء 109 سورهء دوّم .
چون كعب بن اشرف از آزار رسول خدا و مسلمانان دست بر نداشت ، پيامبر ( ص ) به سعد بن معاذ امر فرمود تا گروهى را براى كشتن او بفرستد .
سعد بن معاذ ، محمد بن مسلمه انصارى را كه از قبيلهء حارث بود و ابو عبس انصارى و حرث برادرزادهء خود را در يك گروه پنج نفرى براى اين كار فرستاد .
آنها در شامگاهى پيش كعب رسيدند كه در مجلس و انجمن خود در بالاى مدينه بود ، كعب چون ايشان را ديد تعجب كرد و از ايشان مىترسيد ، پرسيد براى چه آمدهايد ؟
گفتند حاجتى و نيازى ما را پيش تو آورده است ، گفت يكى از شما پيش من بيايد و بگويد .
يكى از ايشان نزديك او رفت و گفت آمدهايم مقدارى زره به تو بفروشيم تا شايد پول آن گرهى از كارمان باز كند .
گفت به خدا به زحمت مىافتيد ، و همه اثر آمدن اين مرد ( پيامبر ص ) است ، قرار گذاشتند كه شب پس از اينكه مردم پراكنده شدند باز آيند .
و چون شب فرا رسيد مردى از ايشان بيامد و كعب را صدا زد و او برخاست تا پيش آنها رود ، همسرش گفت در اين ساعت از تو چه مىخواهند ؟
گمان نميكنم براى كار خوبى كه آن را دوست داشته باشى بخواهندت ، گفت نه آنها قبلا صحبت كردهاند .
در اين موقع ابو عبس با او دست به گريبان شد و محمد بن مسلم به او شمشير زد و ديگرى هم شمشيرى به تهيگاه او زد و كشتندش .